بشتاب به سوی آنچه هستی

یک روز می آیی  که من دیگر دچارت نیستم

میام تو اتاقم 

یه خنکی دلچسبی داره 

یه بوی خوبی میاد 

یه رنگ و روی قشنگی داره هوا 

مثل بهار 

آره داره بوی بهار میاد 

و من و یاد یونجه با سرکه و آلوچه و چاغاله بادوم می ندازه 

یاد پنجره و بارون و بوی خوش خاک می ندازه 

و اینکه من تنهایی چه میزان شادم ،

و حقیقتا نیازی به مذکری در زندگیم نیست 

یعنی از وقتی که بچه هم نمی خوام 

دیگه مرد برا چیمه آخه.

فقط یه عامل انگیزه مندم می کنه برا 

ازدواج اونم چشمو همچشمی با مصطفی اس 

چون فکر می کنم فکر می کنه 

چون خودش ازدواج کرده و بچه داره 

حتما خیلی معصومو برگزیده و خاصه برا خدا

 که خدا هواشو داشته 

و من هم حتما در نظرش  خیلی لجنو پست و ظالم بودم 

که از همه چی موندمو خدا دستمو ول کرده 

خودشم می دونه که فکرش اشتباسها 

ولی مجبوره اینجوری فکر کنه تا 

بایسته ☺

ای بابا ادامه ی حرفام چرا حذف شده 😑

سخته کپی دوباره حرفات 

لب کلام اینکه 

زندگی مسابقه نیست و سر حرصو 

لجبازی با مصطفی انگیزمند شدن برا ازدواج 

هیچ تاثیری رو من نمی ذاره ،

زندگی الآنم از همه لحاظ اوکیه 

و مذکری را نمی طلبم 

البته با حفظ ویژگیهای مثبت حالا 

اگه عشقو آرامش باشه چرا که نخوام 

و اگه اینجوری بشه در برابر یکی مثل مصطفی هم 

مغرور میشم 

اما به رو خودم نمیارم 

یعنی غلط کنم اگه عکسی از شادیم انتشار بدم ،

منتها 

سر اینکه بلکه عشق بود آرامش بود 

 آدم خام میشه 

با آدما میره تو رابطه 

و کلی ازش انرژی می ره 

چون نمی فهمم چرا این مردا 

این همه زندگی مجردیشون تو لجنه 

و در پس این میزان لجنی 

دیگه امید نیست که آرامش و عشقی درشون یافت 

یعنی قطع امید کنی از عشق و آرامش 

شادتری 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۹/۱۱/۲۶ساعت ۸:۲۱ ب.ظ توسط N|


كد قالب جدید قالب های پیچك