بشتاب به سوی آنچه هستی

یک روز می آیی  که من دیگر دچارت نیستم

بعد اینکه ساعت بیستو چهار امروزو گذشته خیلی کم ساعت نگاه کردم

تو مسیر هم خیلی کم چک کردم کجام

دیروز از تو ماشین که می رفتیم ترمینال سوار اتوبوس شم

حین چک کردن اینکه اینو برداشتم اونو برداشتم ماشین گرفتم

و دیگه تو اتوبوس هم مدام تکرار شد

این شد که اصلا جرات اینکه کتاب صوتری یا موسیقی گوش بدم یا یه دیقه گوشیو چک کنم نداشتم

از طرفی یه مردی پشت سرم بود

به شدت در هول و ولا و دنبال بهانه می گشت با من حرف بزنه

و به نظرم پیر بود

خیلی پزر نه

یک آدم تازه پیر شده

موهاش تازه جو گندمی شده و خیلی نه دیگه کمی پیر

از چهل و پنج سال کم نشون می داد

اما چهلو پنج سال کمتره نه خیلی خوب مونده

خیلی بد مونده هم نبود

متوسط مونده بود

من خیلی از خودم بی خبرم و چشم بیشتر دنبال جوانهاس

بعد سنشون و که می شنوم هشتاد به بعدن

مثلا روبرویم سه تا پسر نشسته بودن که مورد پسندم بودن

بعد با دختر روبروییشون که حرف زدن دیدم متولد هشتاد اینها هستن

سه تا دوست بودن

که یکیشون تو تک صندلی روبروم

و دو تاش تو جفت صندلی روبه روی زیگزاگ من نشسته بودند

خب می بینم نه اینا نمی تونه مناسب من باشه که

شوهر های هم سنو سالام مثلا همون صندلی پشت سرم همونقدر پیرن

بین اون حالت تهوع بد سعی می کردم خودمو قانع کنم

که باور کنم پیر شدم و مناسب من همین میزان پیراس

فقط من نفهمیدم یهو چی شد چی به من گذشت چی زندگی کردم که این همه پیر شدم

این پیرمرد هم همش هی با تلفن حرف می زد و همش از پروپوزال

و این چیزا می گفت

فکر کردم خودم باهاش حرف بزنم

ولی ابدا حال و حوصله نداشتم

اما گفتم که اون از بدو سوار اتوبوس شدن خودشو می کشت و دنبال بهانه بود با من حرف بزنه

اولش از این شروع شد که خانم خانم من صندلیمو چه طور بخوابونم

منم پاشدم و کمکش کردم صندلیشو بخوابونه

اتوبوس هم تازه حرکت کرده بودو منم حالت تهوع گرفتنم شدت گرفت

اون که تشکر کرد اصلا نای طولش دادن و نداشتم

نمی دونم از چی بود از چرخ کرده ی ناهار که اینجوری حالمو بد کرده بود یا کلا ضعف و استرس داشتم نمی دونم

شام هم از امون چرخ کرده مامان گذاشته بود لای نون باگت

که از تصور اینکه بخورمش

همش تو او او گفتنم می اومد

ترجیح می دادم پفک و این قبیل هلو هوله هارو بخورم ولی اون و نه که دیگه آخرش نشد خیلی گشنم شد

به کمک آب دوست ندار دوست ندار شامم و خوردم

بعد این تناول سخت دیدم کل مقنعه ام شده خورده های نون باگت

به سمت راست خم شدم که مقنعه امو بتکونم

آب معدنی بغلم فواره وار ریخت رو زمین

پسری که زیگزاگی روبروم نشسته بود هنگ کرده و متعجب برگشت به عقب که این چی بود

چه اتفاقی افتاد

منم هنگ کرده بودم که وای ریخت رو اون یعنی

اون با دهن باز که یه نگاه به بغل من و یه نگاه به زمین می نداخت

گفتم ریخت رو شما ؟

با دهن نیمه باز و متعجب گفت نه یه خورده بعد بالشتم کم مونده بود

بیافته رو این آبا که خدارو شکر با پا مانعش شدم

با پا و باز زیگزاگی به سمت آن جوان روبه رو

و بالاخره این پیر پشت سر کاملا بهانه مساعد شد که با من حرف بزنه

از قبلش با نقل قول از پزشکیان که نولاجاخ سو آیدینلیخده ( اشکال نداره آب روشناییه )

شروع کرده بود

ولی بالشت بهانه رو بیشتر کرد

آنچه در مورد خودش فهمیدم این بود که دانشجوی دکتری حقوق بود

و در آورد کارت دانشجوییش و نشون داد

منم هیچی ندیدم جز اینکه تو عکسش معلوم بود موهاش مشکی بود

گفتم دیگه تازه پیر شده بود پیر کهن نبود ...

از رشته و تحصیلات من اصلا راضی نشد و گفت

روان شناسی می خوندی معلم می شدی و ....

بعدشم در زمینه ی اینکه کجا می مونم چی می خورم

وقتی اینکه چه می خورم و گفت

گفت معتقده آدم هر جا می ره باید غذای اونجارو بخوره

و منم خانمم می تونم خودم آشپزی کنم ودر باب اینکه چه ها می شود در این شمال برا خودم بپزم گفت ...

منم گفتم من که زیاد نمی مونم غذامم خیلی زیاد نیست

گفت :معلومه ....

از اینکه برگشته بودم عقب حرف می زدم واقعا داشتم عذاب می کشیدم

و عرق سرد به تنم نشسته بود

هی با خودم می گفتم

د دست بردار دیگه مرد تا هر چی چرخ کرده خوردمو بالا نیاوردم رو صورتت 🤣

وقتی از سابقه ی غیر درخشانم در فنی حرفه ای گفتم

گفت در فنی حرفه ای آشنا داره کمکم می کنه مدرک بگیرم

ولی یه حرف رو هوا

نه شماره ای ردو بدل شد نه هیچی

به بابل که رسیدیم خرو پف می کرد

چون گفته بود بابل پیاده میشه نگاش کردم اگه بیدار نمیشد

صداش می زدم که بیدار شد

گفتم بابله ها

هنگ کرده و ریستارت نشده گیج و منگ سر تکان می داد

دیگه منم نمی تونستم بیشتر منتظرش باشم که

تموم شد و رفت از این پیر هم برای ما شوهر نشد ....

بعد داستان دانشگاه اومدم بابلسر متل مد نظر

تا تمیز کنمش و سم پاشی کنم ساعت دوازدو رد کرده بود

خیلی دلم می خواست بخوابم

ولی فکر کردم ناهار بخورم بعدا

کبریت نداشتم ناچار رفتم بیرون کبریت بخرم

دیدم یه بلبل تو اون حوالی هست

برگشتم دوربین برداشتم که ازش عکس بگیرم تا نزدیک شم پرید

من به یه لنز تله و یا خیلی زوم برا عکاسی از حیوانات نیاز دارم اینجوری نمیشه

...

حوصله ی نماز خوندنم نبود ولی تا تن ماهی خوب بجوشه نماز هم خوندم

اییییش به من می گه آشپزی کن خانمی

واقعا چه قدر از آشپزی دوووووور شدم

بالاخره بعد نماز و ناهار خوابیدم

بعد خواب مصطفی رو دیدم

دیدم که اینجاس

وقتی بیدار شدم اولین حرفی که به خودم گفتم این بود که

این دیگه چه سمی بود .....😑

مفاد خواب خیلی خاک بر سری بود اصلا قابل بیان نیست

هنوز هوا روشن بود منم حوالیه دو خوابیده بودم

نمی دونستم چقدر خوابیدم

گوشیم دور بود

حال نداشتم پاشم ببینم ساعت چنده

دوباره خوابیدم

این بار دیگه تاریک شده بود که پاشدم

وقتی بیدار شدم به نظرم اذان مغرب می گفت ساعت هم حوالی هفده بود

دندون دردم بهتر شده تقریبا دردی نیست

ولی برسم تبریز حتما باید برم دندون پزشک ....

نوشته شده در شنبه ۱۴۰۳/۱۱/۱۳ساعت ۷:۲۱ ب.ظ توسط N|


كد قالب جدید قالب های پیچك