بشتاب به سوی آنچه هستی

یک روز می آیی  که من دیگر دچارت نیستم

اون روز اون زنه که تو اتوبوس پهلوم نشست گفت

اصلا فکر نمی کردیم وسط زمستون نتونیم یه ماشین پیدا کنیم

،

نمی دونم چرا به این واژه ی وسط زمستون یه حس بیگانه داشتم

یه جوریه حس نمی کنم زمستونه

آیا معنیش در اینکه

حیف نیست زمستان از سر اتفاق بلغزد در دستم آنوقت تو نباشی نهفته اس ؟

یا برفهایی که دردو زمستان قدیمی باریدو مردم شاد بودند

و من محکوم به افسرده گی و بی تفاوتی و بدبختی ؟

یا اینکه امسال زیاد برف باریدن تبریزو ندیدم و بیشتر هر موقع هم داشت می بارید بابل بودم

یا همه ی این موارد

نمی دونم حس و حال زمستان و حس نمی کنم

وقتی زیاد حس می کر م که برف زیاد بود

من بودم و دی ماه و امتحانات و دبیرستان توحید و دوستان دبیرستانی و چهارده سالگی

حس و بوی زمستان بودن بیشتر از هر زمانی تو اون خاطره هه برام هک شده

بعدشم بود مثلا زمستان سال ۸۵

زمستان سال نود

و بعدش ....

بعدش زیاد زمستون بود برفم بود

فقط دو سالش برف بودو من نبودم یکی زمستان نودو سه

یکی زمستان نودو هشت

ما بقی تنها بودم و با تنهایی در زمستان گاهی شادو گاهی غمگین

نمی دونم که

پارسال با پرستو تو برف گردش خوبی داشتیم

چهارشنبه تو بابل بعد خرید بلیط و برگشتن سمت

خوابگاه سر راه رفتم ساندویچی ناهار ساندویچ بخورم

که بابت غذا پختن وقتم تلف نشه

تازه داشتم ساندویچمو می خوردم که پرستو زنگ زد

که کجایی و ...

گفت :برف شدیدی می باره یاد پارسال و اون گردشمون با تو افتادم

گفتم:منم الآن بابلم اینجا هم بارون می باره

حالا هر چی هست به هر دلیلی

وقتی اون زن گفت،، وسط زمستون,،

حس بیگانه داشتم با زمستون

این دلایلی که نوشتم کافی بود ؟یا دلیلی دیگری در نهان و ناخودآگاهم هست که من بی خبرم ؟

نوشته شده در جمعه ۱۴۰۲/۱۱/۰۶ساعت ۱۲:۴۸ ب.ظ توسط N|


كد قالب جدید قالب های پیچك