بشتاب به سوی آنچه هستی

یک روز می آیی  که من دیگر دچارت نیستم

آخیش که چه حس خوبیه رسیدن به خونه

درسته که استاد اصلا نبود که پروپوزالمو بخونه

وبگه تایید شد نشد اینجاشو اصلاح کن اونجاشو اصلاح کن و ....

زنگ زدم به استاد گفتش بذارش تو اتاقم رو میز‌ ،

منتها فعلا نمی خونه تا دو هفته

ولی من خوشحالم

چون همه کارایی که باید انجام می دادم و انجام دادم

و حالا که نخوندش بالطبع کار جدیدی هم برام تراشیده نشدا

تا دو هفته آزادم و رها و بی کار، آخیش و صد آخیش

اون روز که رسیدم بابل تا سنگک پزه پیاده رفتم تا اونجا ساعت و نگاه نکرده بودم

وقتی رسیدم به سنگک پز و ساعت و نگاه کردم ،شش و سی و سه بود

یعنی فکر کنم شش و ربع صبح رسیدم بابل

تا برسم دانشگاه هم هنوز هفت نشده بود

غیر اونی که دم در میشینه کسی نبود

بوفه انتشارات و کلا همه جا بسته بودش

نشستم تو سالن یه چهارم نون سنگک و موز و والس خوردم

با آب خوردم ،چایی نبودش واسه صبحونم بخورم

از دیشب تو اتوبوس دندون درد گرفته بودم و فکر می کردم اگه چایی بخورم کمی دردش و تسکین می ده منتها چایی نبود ،

بعد صبحونه رفتم مسواک زدم با آب یخ، دندون درده بدتر که نشد ولی بهترم نشد،دست و رومم شستم

بعدش هم رفتم نماز خونه آرایش کردم

ساعت هشتو چهار دقیقه از نماز خونه درومدم باز رفتم نشستم تو سالن دانشگاه

اصولا دیگه ساعت هشت شده بود و باید می اومدن

ولی مگس هم پر نمی زدش

اون مرده پرسید دفاع داری ؟

گفتم نه برا رفع اشکال پروپوزالم اومدم با خانم ...کار دارم

گفت یه زنگی بهش بزن

اگه می اومد معمولا تا این ساعت می اومد

که دیگه بعد اینکه از خودم عکس گرفتم و استوری گذاشتم

و با یه پسری که از اون نوع پسرهاییه که مشخصاتای همو شناختیم و دیدیم مناسب نیستیم ولی دست برنمی داره

چت کردیم

من اونجا خسته در حال بدو بدو برگشته می گه بیا ویدیو کال😑

پوففف

بالاخره انتشارات اومد رفتم

پرینت گرفتم

و بعدش زنگ زدم به استاد که آیا نمیاد؟ که گفت نمیاد.

و اعتراض کرد که چرا بی هماهنگی با من اومدی

گفتم من هفته ی قبل پیام داده بودم گفتین تا ساعت یازده دانشگاهین ،

گفت :نه باید یه روز قبل پیام می دادی گفتم آخه من باید بلیط و

از چند روز قبل می خریدم

گفت از راه دور می آیی چرا خودت اومدی پست می کردی.

و تازه طلبکارم شد ...

گفتم حالا استاد من پرینتشو بدم انتشارات که بده به شما

گفت نه ببر بذار اتاقم ولی تا دو هفته نیست که بخونه ...

دیگه منم بردم گذاشتم اتاقش

و بعدش هم معاون امور کلاسها پرسید چایی می خوری

که اصلا نه گفتنم نیومد بسی محتاج چایی بودم

رفتم اتاق اساتید و چایی خوردم

یک من بودم و من

عکس گرفتم فرستادم برا گروه سه نفره که از صبح در حال چت با اونها هم بودم که استاد ...نمیاد و ....

گفتم تو اتاق اساتید دارم چایی می خورم

دوست اهل شهر ... زنگ زد که

به به استاد آینده

و گفتم استاد می گه رفته مرخصی استیلاجی

گفت :نه بابا حتما رفته مسافرت خارجی ،استادا این تایم می رن مسافرت

بعدشم گفت یه بار برا پروپوزالش اومده که چه ها گفته اونو انجام داده

بعد این سری اصلاح شده اشو گفته پست کنه که پست کرده

ولی این سری هم گفته ،بهش چه خبره کل پایان نامه ارو آورده تو پروپوزال

بعدش هم گفت گفته آرم دانشگاه و باید بذاره و یه نمونه پروپوزال فرستاده براش که

اینطوری باشه

گفتم اونو برام می فرستی

که گفت :آخه می ترسم استاد راضی نباشه بگه من اونو برا تو فرستاده بودم چرا برا یکی دیگه فرستادی

ایش انگار مثلا می خوام چه کارش کنم.

این وسط با صحبتهایی که کرد تنها ایرادی که تونستم به پرو پوزال خودم وارد کنم

این بود که آرم دانشگاه نداره

من اصلا نمی دونم آرم دانشگاه کجاس چه جوریه و...

و اونجور که متوجه شدم گویا لازم نیست بعد تایید پروپوزال بفرستیمش برا ایرانداک

و کلا هیچی معلوم نیست ...

فقط من دیگر به خود بدهکار نیستم و آزادمو رها

و فقط بایست برم دندانپزشک

امروز صبح به مامان جریان دندونم و گفتم با جدیت پیگیر شد که بریم

هر چند که حالا دیگه درد نمی کنه

گفت تجربه کرده با دردهای متناوب شروع میشه

که اگه اون موقع نری دندانپزشک

یکهویی شدید درد می گیره ‌که فقط با مسکن آروم می گیره ...

و اما سخن نهایی در باب این پست چنین که اون روز تو دانشگاه

اندر حوالیه اونجا که عکس گرفتم و استوری کردم

همونجا بود که اون پسر اهل ساری اومد داخل دانشگاه و سلام دادومن سلام دادم و پرسیدم کارت ورود به جلسه گرفته ؟گفت : نه

گفتم منم نگرفتم ولی می دونم کلاس صدو چهاریم

بعد کنار اون ستون و آینه که رسیدم باز یاد صحبت بعد امتحانمون افتادم

همچین شناختی ازش ندارم همچین عشقی موج نزد ولی خدا می دونه اندر نادیده های این جهان مادی چه ها در ذهن او بود و چه ها بینمون بود یا نبود

حسم به حال هاله های انرژی نامرئی خودم این است که صورتی بود

حسم اینه چقدر مژه های فرش قشنگ بود ...

ولی یک جور عجیبیه گذر کردن از اون جاهایی که من حس شادی

داشتم

و حالا دیگر اون جا هست من هستم ولی شخص سوم نیست

انگاری یک رازیست بین من و اون جا ...

تو دفتر اساتید که با دوست اهل شهر ....ام حرف می زدم

پرسیدم الآن به پسر تهرانی پیام بدم که تو دانشگاهم و اگه خواست شهریه اشو بریزم

گفت :به نظرم حتی پسر تهرانی هم چون تو اون جمعه بود از اون ها جدا نیست

یعنی چی که پسر چاقه گفته دو تاشون اومدن و تا تو اومدی گفته

سردسته اشونم اومد

و بقیه خندیدن

من بودم به پسر چاق می گفتم آقای ...من بدی ای به شما کردم؟

گفتم آخه وعده دادم و هر کس که وعده دهد و به وعده ی خود عمل نکند یادم نیست چه می شود اما طور خوبی نمی شود،

منتها آقای ف...ح می گه سایت داره درست میشه و آخراشه

احتمالا چهارشنبه انتخاب واحده و پس خودشون می تونن چهارشنبه شهریه اشونو بریزن

و ضمنا من گفتم دیگه سیزدهم دانشگاهم

خواستن خودشون پیام می دن

و دیگه نگفتم قصد من آگاه سازیه یکی دیگه از حضورم در

دانشگاه بود نه کار پسر تهرانی و راه انداختن برام مهم بودش و نه دیگری

که تا اونجا که دیده می شد کیا پیامم و سین کردن

اون پسر اهل ساری سین نکرده بود

و حالا دیگه اونقدر قدیمی شده که تعداد کسای سین کرده محو شده

چه قدر کلافه کننده بود اون روزها و اون چک کردن های مدامم

اما خب اون بین اونها که به ما خندیدن نبود

اونها که به من که سردسته اشون بودم

منظورشون سردسته ی جدی گرفتن درس و دانشگاه بود

خب داشگاهی که اینجوری استادش بیخیاله و نیست

دانشجوی مناسبشم امون پسر چاقه

ولی من شرایطم فرق داره از راه دور میام و هزینه ها هر روز بیشتر از دیروز

سنمم دیگه داره خیلی زیاد میشه و باید هر چی زودتر تا چهل سالم نشده

و کل فرصتهای کاری از دستم در نرفته ارشدمو بگیرم

از طرفی تو زندگی عاطفیمم شکست پشت شکست خوردم

یه آدم سرافکندم پیش همه این دانشگاه فرصتی شده تا کمی سربلند شم

و ابراز وجودی کنم

خلاصه جای مسخره نداره که سردسته ی درس خونهای کلاس شدم

به هر حال اصلا از این بابت ناراحت نیستم که مسخره شدم منتها کمکی حتی به پسر تهرانی در جهت واریز شهریه اش نکردم ...

مهم اینه پسر اهل ساری تو اون جمع نبود

و خب چه اهمیتی داره ... مگه ممکنه دوباره ببینمش و اصلا مگه ممکنه چیزی بینمون باشه

و من در اوج ناممکنیها باز یه بیستو پنج صدم درصد احتمال می دم شاید که شد ....

نوشته شده در دوشنبه ۱۴۰۳/۱۱/۱۵ساعت ۳:۲۲ ب.ظ توسط N|


كد قالب جدید قالب های پیچك