یک روز می آیی که من دیگر دچارت نیستم
یه دوره ای عادت دوست جمع کنیه شدیدی داشتم هر جا می رفتم و با کسی دورانی هر چند کوتاه می گذروندم باهاش دوست میشدم و این دوستیو ادامه می دادم تا که ..... چند روز پیش مشغول یه بازی بودم که نوتیف پیام یکی از بچه های خوابگاه اومد دو بار اومد و در هر دو بار اهمیت ندادم که ولش حالا بعدا می بینم چیه یه پیام راجع به آموزش پرورش بود چی بود نمی دونم یه همچین چیزایی بعد کلی که از روش گذشت و اصلا یادم نبود رفتم واتساپ دیدم هر دو پیامو پاک کرده خیلی بی تفاوت حتی نخواستم با یه لحن دلجویانه بپرسم که چی بود و .... رفتار خودم برا خودم عجیب بود که چه طور همچین شدم من اولش خیلی فکر کردم بعدش بی خیال شدم ولی امروز باز یادم افتاد و باز بهش فکر کردم یهویی متوجه یه تغییری در خودم شدم که حالا خیلی ام یهویی نبوده مهمترین عامل اینجوری شدنم ماجرای جواد بود هر چند قبل و بعد این ماجرا هم ماجراهایی منو به اینطوری شدن سوق داد که مهمتریناشو می گم یکیش دوست دبیرستانیم بود اون ،اون وقتا مثلا از چهارده سالگیش به شدت روز و شب بودش به فکر شوهری اون وقتها دوست پسر داشت ولی من بچه ای خرخوان بودم و نه به فکر پسری بعد دبیرستان هم هر موقع قرار می ذاشتیم همو ببینیم همش و همش از ماجراهای دوست پسرهاش می گفت و همشم پسرها آدمهای خیلی متشخص و معروف و پولدار بودن و ....اولش من همه فکرم علمو دانش بود و کارشو اشتباه می دیدم ولی بعدش که دیگه رسیدیم به بیست و سه سالگی که با یکی دیگه از دوستامم باهم سه تایی بیرون رفتیم که اون هم از دوست پسر سابقش و شوهرحاضرش گفت و باز این یکی دوستم هم از دوست پسر اون زمانش من هیچی برا گفتن نداشتم خیلی دمق بودم چون من هیچ حرفی جز درس و دانشگاه که اون موقع هم بعد چهار بار مشروطیه متناوب در شرف اخراج بودم نداشتم یعنی از همون علم و دانش هم به هیچ جا نرسیده بودم حتی شکست عشقی ساده هم نداشتم ،تنها هنرم کراش های ناکامم بود که قطعا گفتن از اون هیچ جذابیتی در مقایسه با ماجراهای واقعی اونها نداشت بعدش که از اون دوست نامزدمون خداحافظی کردیم این دختر ازم پرسید نگار تو هیچ وقت کسی تو زندگیت نبوده گفتم نه گفت : آخرش نتونستم خودمو کنترل کنما پرسیدم ... دیگه دبیرستانی نبودم که بگم این خواست و انتخاب خودمه البته تا حدودیم بودا خیلیها بهم شماره داده بودن و من رد کرده بودم کمی به خودم جرات داده بودم چت هم کرده بودم ولی از اون کار هم خوشم نیومده بود من همش دنبال یکی بودم که بعد کمی شناخت خودم به خاطر شخصیتم پا پیش بذاره نه که تو خیابون فقط ظاهرمو ببینه شماره بده خلاصه که از اینکه تا اون سن اون همه پیش دوستام عقب مونده بودم حس بدی گرفتم .... بعدش پاییز اون سال ازدواج کردم و ماجرای دانشگاه هم حل شد با مصیبت لیسانسمو گرفتم 🤣 .... گذشت و گذشت خیلی ماجراها تو زندگیهامون شد حوالی بیستو هفت سالگیش این دوستمم ازدواج کرد بعدش طلاق گرفت به قول خودش در نامزدی و باکره طلاق گرفت خیلی تاکید بر این باکرگی اش داشت آخه که منم گفتم ، راستش اون موقع این باکره گفتنش برام حرص آور بود ،دلیل حرصم واضحه دیگه نمیگم ... بعدش هم دیگه بعد یه مدتی این دوستم که در دبیرستان و دانشگاهش همچین درس خوان نبود یهو شد در طلب علمو دانش و ارشد خوندن و .... هر بار دیدمش یه ذره خواستم از بدبختیهای طلاق و پسر و این چیزا بگم برگشت گفت ول کن نگار مگه متاهل ها چی کار می کنن؟ خب متاهلها اگه باهم خوب باشنو رفیق باشن و مهربون و....خیلی کارهای جذاب می کنن ، ولی جوری گفتش که شرمم اومد از آرزوی متاهل بودنم گذشته از اون شد آدمی که هی همه چی رو رها کنه چون هیچ سودی در راه رشدش نداره خودش دقیقا این جمله ارو نگفت ها من از حرفها و رفتارهاش برداشت کردم همه رفتارهاش رفت تو یه چهارچوبهای خاص خودش مثلا وقتی گفت بریم جایی من خواستم دلیل بیارم که به خاطر فلان کاری که فردا دارم باید زودتر برگردم خونه در حالی که دلیلم بهانه تراشی برای عدم وقت گذرانی باهاش نبود ، اصلا نذاشت حرفمو ادامه بدم و دلیلمو بگم و همش با تاکید گفت باشه که ادامه ندم یه جوری که کاملا این حسو بهم القا کرد که انگار من دروغ می گم و بهانه تراشی می کنم و خودش خیلی فهمیده اس و.... در کل همه این حالات یه جوریم کرد خستم کرد نمی تونم دقیق بگم چه طوری ولی همش حس کودن بودن در برابر یک تفکر خیلی مدرن یا خود مدرن پندار بهم دست داد حس اینکه باید فرار کنم ازش و راحت شم بهم دست داد در حالی که قبلا اینجوری نبود شایدم من قبلا اونجوری نبودم، درسته از اولشم دنیامون باهم فرق داشت ولی یک حالت خودمونیه کمی هم شده خاکی بودن داشت که میشد ارتباط بگیرم حالا که دانشمند و ضد پسر شده بود اون حالته خاکی اش هم کاملا گم شده بود ،ولی من به وقت دانشمندی و ضد پسریم هم حالت خاکی داشتم .... نه که بدیه خاصی دیده باشم ازش نه، ولی خب دیگه تقریبا سه ساله که اصلا حال همو نپرسیدیم ، دیگه یه دختری بود تو استخر زمان آموزش شنا خیلی باهم صمیمی شدیم بعدا تو دوره ی تکمیلی نیومد خیلی دنبالش بودم بعد سالها پیداش کردم تو اینستا پیام دادم در جوابم بلاکم کرد خیلی ناراحت کننده شد برام اینها نمونه های مهم، غیر از عامل جواد در زمانهایی قبل و بعدش بود که گفتم غیر از این نمونه های نه چندان مهم دیگه هم بود که نمی گم همه اینها جمع شد والآن حوصله نکردم جواب این دختر ،تو خوابگاه و بدم،چون حالا دوستیهایی که تا حدودی خوب بود تهش این شد دوستیهای خوابگاه که خوبم نبودش که از اون ده نفری که تو اون خوابگاه بودن فقط با چهار تاشون تا حدودی تو اینستا یا تلگرام ارتباط داشتم که حالا همچین ازشون بدی ای ندیدم ولی فقط قضیه بدی ندیدن نیست که در واقع فکر می کنم از یاد آوری جو اون خوابگاه و طرز زندگیشون و اینکه سعی داشتم اون عالمی که اونا داشتندو عادی ببینم فراریم چون یه حالت مسری داشت انگار یه طرز فکری به هم دیگه القا می کردن که اگه فلانی دوست پسر نداره زشته دقیقا اینو به منم داشتن القا می کردن که حالا من بیست سالم نبود تحت تاثیر قرار بگیرم خدایی با این سنم بازم دوست پسر داشتن برام کار سختی نیست این منم که نمی خوام یه سری کارارو انجام بدم ولی مگه اگه بخوام پسرها نه می گن معلومه که نه 🤣 خدایی اونقدرا هم زشت و وحشتناک نیستم که نه بگن چرا اون دخترا اینجور فکر می کردن هرکی دوست پسر نداره یعنی زشته نمی فهمم 🤣 بعضیها برا اینکه ثابت کنن زشت نیستن می رفتن با یه پسری که فقط و فقط به خاطر ....می خواستشون رابطه برقرار می کردن خیلی جو آلوده ای داشت اونجا برام عجیب بود که مثلا چه طور به دوستی با پسری که فهمیده بودن معتاده خیانت کاره حتی کتکشون زده ادامه می دادن آدم با شوهر این سبکی نمی تونه ادامه بده چه رسد دوست پسر که دیگه کات کردنش به کلامی بسته اس نه دادگاه و کلی دنگ فنگ بارها و بارها می اومدن این حرفها رو پشته سر اون پسر می گفتن بعد می گفتن کات کردم دیگه تموم شد باز دوباره هفته ی بعد می رفتم می دیدم باز باهاش آشتی کرده درسته این دختر بدی ای به من نکرده بود درسته به من مربوط نیست ولی حالا که ناخودآگاه دلم به صحبت باهاش نرفت دیدم نه انگار زندگی شخصیش به من مربوطه نمی دونم از چه جهت و چگونه واقعا دلیلی نداره آدم به خاطر اینکه یه نفر تو زندگیش به خودش بد می کنه ازش خوشش نیاد ولی یه چیزی تو وجودم انگار می خواد که از این حالت بدش بیاد نمی دونم مگه بدیه اون در حق خودش چه آسیبی به من می رسونه ولی بدم میاد دیگه دست خودم نیست . در واقع حوصله ی دور و بر شلوغ از آدمهایی که حس و حالم پیششون قشنگ نیست و ندارم قبلا یه جورایی فکر می کردم خیلی خاص و مهم جلوه می دی وقتی دوستان زیادی داری ولی حالا می گم یه دونه دوست داشته باش ولی دوست درست حسابی داشته باش .از طرفی ام پیر شدم جسمم هم کشش اعصاب خوردیه بی خودی نداره .![]()
| كد قالب جدید قالب های پیچك |

