بشتاب به سوی آنچه هستی

یک روز می آیی  که من دیگر دچارت نیستم

خب بالاخره ماه رمضان امسال هم به پایان رسید

و از اول عید تا الآن برا من خیلی طولانی گذشت

دیروز به مامان گفتم از اول عید تا الآن به نظرم خیلی

طولانی اومد

مامانم گفت : من نمی فهمم طولانی گذشت یعنی خوب یا بد

گفتم آهان سوال خوبی بود

یه طولانی داریم که مفید و پرباره که من به این می گم خوب

یه طولانی داریم سخت و عذاب

که در مورد این طولانی منظورم مورد دوم بود ...

امروز می خواستم صبحی برم خرید ولی خواب نذاشت

عصری رفتم

عصری در اتوبوس جلو در بودم یه آن به پشت سرم برگشتم

یکی پشت سرم وایساده بود و تو حال خودش بود

انگاری آشنا اومد

به نظرم دختر خاله ی مصطفی بودش

دیگه نگاهمو روش طولانی نکردم که مطمئن شم اونه یا نه

و چون نمی خواستم اگه اونه ببینتم یه ایستگاه زودتر پیاده شدم

نمی خو استم ببینتم

چون مطمئنا به خاطر روزه دهنم بو می داد ابدا نمی خواستم دهن وا کنم و دیگه

چون هیچی حتی یه ضد آفتابم نزده بودم

همونطوری از خواب بیدارشدم صورتمو شستم لباس پوشیدم و رفتم دارو خانه

و زشتی در من بیداد می کرد,نخواستم که منو ببینه

بگه واه واه چه زشته ،

مجبور بودم برم بیرون خرید دارو و کرم چون احتمال که فردا عید فطر می شد زیاد بود و تا چند روز همه جا بسته میشد

داروخانه هایی هم که چیزایی که من می خوام داشته باشن حتما

بسته میشن

رفتم که حتما بخرمشون وگرنه

کی حال داشت با زبون روزه و با زشتیه زیاد بره بیرون.

امروز با دیدن احتمالیه دختر خالش دست و پام یه جورایی سر شد،

چرا مثلا مگه بعد این همه سال اصلا مهمن اونا

مهم نیستنا

ولی بعد این همه سال باید بدها ذلیل و خوبا خوشبخت میشدن دیگه

باید یه طوری میشد که درست باشه

این همه سال درست نبودن درست نیست

از طرفی من از این دختر بیزار نبودم

حتی دوستشم داشتم

از طلاق بدم میاد که با خیل عظیمی از آدمهایی که شناختی و بعضا دوستشون هم داشتی باید دشمن شی

من همچین آدم قهر کردن نیستم

از این که اجبار قهر بهم تحمیل شده

و این یه بارم نه دو بار بوده

باعث میشه ناخودآگاه از ازدواج هم بدم بیاد ،

این همه اینطوری شدنهای من انصاف نیست که

چرا باید همچین ذهنیتی برام شکل می گرفت

واقعا دوست داشتنی نیستن برام

امشب یاد یه سری اتفاقات گذشته برام تداعی شد

حالا خودمو مشغول بازی کردم و رو اون ماجراها زوم نکردم

ولی یه آن خیلی حس بدی اومد سراغم

حس ناراحتیه زیاد

توام با یه حالت خفگی

حرص بابت خیلی چیزا

ویه چیزی، چقدر خنده های هما به فهمیه رو مخه

واسه چی می خنده مثلا

توهین آمیز نیست این خنده ها

یه جور می خنده انگار فهیمه شبیه اورانگوتان باشه و اصلا طبیعی نباشه که انتظار داشته باشه کسی بخوادش

اه ☹️

البته از یه چیزم بدم اومد همون تیکه که رحمت گفت

زن سابقش تیبا رو گرفت رفت

چرا حالا حتما یه چیز کذب ترند شده تو فضای مجازی و اینجا هم باید مطرح کنن

مگه چند درصد زنهای طلاق گرفته تونستن مهریه اشونو بگیرن

چرا یه جور نشون می دن زنها در طلاق برنده ان

و مردها ذلیل

پس چرا واقعیت زندگی من این نیست

شاید فقط یه درصد زنها در طلاق نقشه بکشن و شیاد باشن و به رغم خوبیه مرد برن مهریه بذارن اجرا

که تازه همونام جز ضرر مالی هیچ آسیبی به مرده نمی رسونن

یعنی مردا به اراده ی خودشون هر موقع بخوان دوباره ازدواج می کنن

منتها اونقدره مال دوستن که بیشترشون سمت ازدواج نمی رن

فقط هر کی من و ذلیل کرد

فرتی ازدواج کرد که بیشتر حرصم بده

وگرنه اکثر مردا

ازدواج و داشتن همدم نمی بینن آخه

اونا خودشون حرفای عاشقونه اشون واقعی نیست که

وقتی از یکی دیگه می شنون فکر کنن واقعیه و

حس آرامش کنن و ازدواج دوست داشته باشن

احتمالا فقط عدم زوم رو گذشته ها نبود که

حس خفگی بهم داد

این ها هم بود که واسه خودم تکرار نمی کردم که نوشتمشون.

از دنیایی که آدماش فقط از منظر پولی به

قضیه نگاه می کنن بیزارم ،

از آدمایی که فقط مظلوم و اونی که ضرر مالی متحمل میشه می بینن بیزارم

من هیچ وقته هیچ وقته هیچ وقت وقتی

صدقه ی آنلاین می دم

به جرایم غیر عمد کمک نمی کنم ،

به کودکان بی سرپرست و بیماران و اینجور افراد کمک می کنم

نه زندانیان جرایم غیر عمد و خوب می کنم 😠

نوشته شده در دوشنبه ۱۴۰۴/۰۱/۱۱ساعت ۲:۳۹ ق.ظ توسط N|


كد قالب جدید قالب های پیچك