بشتاب به سوی آنچه هستی

یک روز می آیی  که من دیگر دچارت نیستم

چقدر حرص داره کتابیو به یکی امانت بدی و ببرتش و دیگه برش نگردونه

سال هشتادو چهار کتاب بامداد خمارو دادم به مریم و

دیگه برنگردوند

مریم از دسترسم خارج نیست خونشونم میشناسم ولی

احتمالا خیلی مسخره هست که الآن بعد بیست

برم سال بگم

کتابمو پس بده 🤐

بیست سال گفتم خندم گرفت

آخه قبلا بیست سال پیش مثلا دوازده سالگیم بود که بنابه

تغیرات خلقو خویی که در زمان بلوغ و نوجوانی هست

زمانش تا الآن به نظرم زیاد می اومد و بیست سال زمان واقعا می تونست بیست سال باشه

ولی هفده سالگیم زمانی نیست که شخصیتم خیلی با الآنم متفاوت شده باشه درسهای خیلی زیادی گرفتم رشد کردم ولی کلیتم با اون موقع کن فیکن نشده که

بیست سااااااال خیلی خیلیه آخه

شاید اگه چیزای زیادی زندگی می کردم به نظرم دور می اومد

ولی من انگار همش در انتظار زندگی سر کردم این بیست سالرو

در حالی که زندگی نکردم حتی اینکه بگم گهگاهی مردگی کردم درستتره

حالا شاید خیلی عاقل اندر سفیه نگرها بهم بگن ما فکر نمی کنیم

زندگی کردن یعنی فقط ازدواج کردن

ببین موضوع ازدواج کردن و نکردن نیست

زندگی نکردنه اونچه اقتضاهای سنت می طبه هست ،ازدواج هم یکی از اوناس ...

سوای ازدواج من به سایر خواستامم نرسیدم

مثلا اینکه کار کنم و دستم تو جیب خودم باشه

تو این مدتی که ارشد می خوندم هم هر موقع سفارش

کاری شد گفتم نه

حالا دارم از بی پولی منفجر میشم ....

هیچی دیگه الآن همش آوازه ی این پیچیده که دارن سریال بامداد خمار و می سازن

منم یاد اون کتاب افتادم همیشه دوست داشتم از رو این داستان سریال بسازن همش تو ذهنم تصویر سازیش می کردم

اون کتاب هدیه ی داداشم به بابام بود انگار

و اولشم یه یادداشت داشت

انگار

درست یادم نیست که می گم انگار

یه شعرم داداشم اولش نوشته بودش انگار

به راحت نفسی رنج پایدار مجوی شب شراب نیارزد به بامداد خمار

چرا که یه نفر دیگه با خوندن این رمان یه رمان دیگه از زبان رحیم نوشته به اسم شب شراب

و کلیه ی حق و حقوق فروش و ...ارو داده به همون نویسنده ی بامداد خمار

بعدشم که چون شراب مشکل داره تغییرش دادن به شب سراب

من اونم خوندم

کاش الآن که دارن سریالشو میسازن

دو جانبه بسازن

یعنی همزمان از دید رحیم هم بسازنش

خیلی این رمان و دوست دارم اه مریم چرا کتابمو پس ندادی

😒

نه اینجوری نه اینجوری

چرا مریم چرا مریم چرا کتابمو دزدیدی 🤣

یه بارم همون سال کتاب طالع بینیمو دادم بهش

ولی من سر اون دیگه کلی اصرار کردم بیار بیار که زورکی آوردش

یه دفتر عروض قافیه هم داشتم که خودم دادم به یه دوست دیگم

که برد دیگه پسش نیاورد

اونو سال بعدش ازش خواستم گفت گمش کرده

چرا اون دفترو دادم بهش خیلی حیف شد

اگه داشتمش الآنم ازش استفاده می کردم

چون عروض قافیه ارو به یه زبون خیلی خودمونی برا خودم

ساده کرده بودم

یه نوار کاست هم به الناز دادم

که می دونستم الناز پس میاره ولی با این یکی دوستام دربارش حرف زد اونم گفت بیارش منم ببرم

بعد که پسش آورد داد به اون یکی دوستم که می دونستم اون ببره دیگه برد که برد و دیگه پسش نداد

درسته دیگه الآن نوار کاست کسی استفاده نمی کنه

ولی خب دیگه اون موقع گوش می دادم و برام دوست داشتنی بودش

پوووووف چقدر آزار دهنده اس این اماناتی که پس داده نمیشه

اینها دوستان دبیرستانی مثلا خوبم بودن

دوستای دانشگاهم از این نظرا خیلی بهتر بودن

تو دوران دانشگاه یه دختری بود حالا دوستمم نبود ولی خیلی دختر خوبی بود

چند باری درسایی که من جلوتر پاس کرده بودم و کتابشو داشتم

کتابش و ازم خواست منم کتابرو بهش دادم

و از اونجایی که درسهای دانشگاه اصلا مورد علاقم نبود اصلا

قصد اینکه بعدا هم مطالعه اشون کنم یا مثلا ادامه تحصیل در همون رشته بدم و برا ارشدش بخونم و نداشتم

واسه همون کلا یادم می رفت

ولی این دختر هر سری آخر ترم می آورد کتابامو پس می داد

منم می گفتم عه این چیه می گفت کتاب توعه امانت داده بودی که اصلا یادم نبود

اگه پس نمی داد اصلا یادم نمی موند که برد و پسش نداد ....

نوشته شده در شنبه ۱۴۰۴/۰۱/۳۰ساعت ۱۲:۱۸ ب.ظ توسط N|


كد قالب جدید قالب های پیچك