بشتاب به سوی آنچه هستی

یک روز می آیی  که من دیگر دچارت نیستم

پریروز صدای شیون و زاری شدیدی از همسایه روبرویی شنیدیم

فهمیدیم کسی فوت شده

و فکر کردیم یا آقا یاخانم خونه اشونه که حالا هردو حداقل بالای پنجاه و پنجن

ولی دیدیم نه

پسر بزرگشون که پنج شش سال پیش ازدواج کرده بود و یه بچه داشت فوت کرده.

من هیچ وقت این شخص فوت شده ارو درست حسابی ندیده بودم

برا عروسیش هم مامانو دعوت کرده بودن که نرفت

بعدشم از خانم همسایه شنیدیم نوه دار شده و هر از گاه از پنجره می دیدم با زنش و بچه اش می رن خونه ی پدر مادرش البته

پشت سرشو می دیدم دیگه ،

الآن تو اعلامیه عکسش و دیدم

خیلی خیلی زیبا بود مهندس هم بود

و به احتساب اینکه وقتی من هنوز هجده سالم نشده بود و مثلا پانزده سالم بود این رانندگی می کرد

پس کمش سه سال ازم بزرگتر بود ،

آخه وقتی محله امون ماشین رو شد

از اولین کسایی که ماشینشو آورد کوچه این بود

منم که ندیدمش فقط یه شمایلی از دور دیدم وشنیدم پسر همسایه روبروییه .

قدیما یه دختری تو محلمون بود که یه اخلاقی داشت خیلی حالت دختر مظلوم و سربه زیر خونه به خود می گرفت

ولی با کل پسرهای محل هم به نوعی خودشو دوست معمولی جا می زد جوری که در نظر کسی بد دیده نشه

اون وقت ما کار بدیم نکنیم یه جوری خودمون و به نظر میاریم

انگار خرابترین مخلوق خداییم ،

مثلا از یکی فیلم ویدیو می گرفت

از یکی اشکال درسی می پرسید

به بهانه ی مراقبت از برادر کوچیکش هم همش تو این کوچه ی

قدیمیه ما در حال گشت و گذار بود و یه جورایی به حالت زنانه

با زنهای محله هم صحبت می کرد و با اونا هم دوستی داشت

چه بسا برا همین بد به نظر نمی اومد

یه زمانیم با داداش من دوست بود

هر روز که من می رفتم مدرسه کمین می کرد تا من از خونه در می اومدم می اومد می گفت بذار کمک کنم کیفتو ببرم

منم

کلاس سوم دبستان بودم دیگه حالیم نبود که نیتش چیه

و هر چی می پرسید از خانوادم یا اخلاق برادرم همه ارو می ذاشتم کف دستش 😊

بعدا که بزرگ شدم فهمیدم ای دل غافل اون نیتش چی بود

و من چقدر احمق بودم

دیگه الآنه چقدر زرنگم و شاخک تیز که هشت سالگیم چی باشم !

یه بار تو محلمون خونه ی یه همسایه سفره ی دختر ها بود

که این دختر اومد نشست پهلوی من و خواهرم

چون هنوز به فکر داداش من بود

اون روز گفت : چند روز پیش یه نفر موتور سوار اومد یه چیزی داد

بهت چی بود بعد دوتایی تو خونه دوییدین خندیدین

تو خوردی به پرده ی خونه پرده تکون خورد

نامه رو نمی دادی به خواهرت و ....

بعد موتور سواره رفت یه گوشه یه نفسی کشیدی و رفت 😑

خونشون سه تا خونه اونورتر از خونه ی ما بود

و من مونده بودم چه طور زوم کرده بود رو خونمون که

حتی خنده هامون و دوییدنامون تکون خوردن پرده امونو

آنالیز کرده بود

کلا یه جوری تعریف می کرد انگار مثلا اون موتور سوار دوست پسر خواهرمه، چیزی آورده داده به من

منم به عنوان سربه سر گذاشتن خواهرم

نامه ارو نخواستم بدم بهش و....

در حالی که نامه از اون نامه های چرتو پرت سازمان سنجش قبل کنکور بود

که اون زمان برا اونا که کنکور داشتن می فرستادن

اون موتور سوارم مامور پست بود

منم کل حرکاتم در مورد دوییدن خندیدن همش کارهای بچه گانه برا بازی بود

ولی خب دیگه برا اون دختر همسایه ی فضول

با توجه به اینکه کافر همه را به کیش خود پندارد ،

یه داستان متفاوت برداشت شده بود

این دختر اصلا درس خون نبود تهشم فکر کنم حتی دیپلمم نگرفت

ولی با یه پسر همسایه ی دیگه هم الکی به بهانه ی اشکال درسی صحبت می کرد،

کلا خیلی هم براش مهم نبود این کوچیکتره ازش و درست نیست

به نوعی همه ارو تو دستش نگه می داشت

دیگه دارم از دهه ی هفتاد صحبت می کنم و واسه اون موقع واقعا

خیلی دیگه دختر نوبری بود

منتها اونقدرم زرنگ بود که کسی نمی تونست نسبت به پاکدامنیش شک به دل راه بده

سه تا خواهر بودن

که این کوچیکترینش بود

آخرشم زودتر از دوتا خواهر بزرگتر ازدواج کرد

الآنم فکر کنم نزدیک پنجاه سالش میشه چون از خواهرم هم یکی دو سالی بزرگتر بود ،

الآن چرا یادش افتادم

چون اعلامیه ی پسر همسایه روبه رویی رو که دیدم

دیدم واووووو عجب خوشگل بود

خیلی خوشگل بود خدا بیامرز

اون وقت منه گیج بیستو دو سال همسایه امون بودو یه بار ندیده بودمش

کلا یه بار از دور دیده بودم رفته رو نردبون دیگه چه شکلیه و...ارو اهمیت نداده بودم

من فقط وقتی به پسری توجه می کنم که احساس کنم نگام کرد

و بهم توجه کرد

و فکر احتمالا ازم خوشش میاد

که اونام تو کل عمرم دیدم نگاشون بی معنا بوده

دیگه هیچ وقت نگفتم به به از یه نفر خوشم اومد برم تحقیق کنم

ببینم چه جوره چه اخلاقی داره

طبق اون برنامه برم جلو براش دلبری کنم

بلکه بشه تورش کنم

نه هیچ وقت همچین اعتمادی به خودم نداشتم

و درستم نمی دیدم

این پسر اصلا برام مهم نبود چون هیچ وقت یادم نمیاد حتی تو کوچه باهاش روبه رو درومده باشم

که حالا نگامم کنه

بیشتر ماشینهاشو می دیدم حالا درسته پنج شش سالی بود ازدواج کرده بود و منم قبل اون ازدواج کرده بودم

منتها دورانی بود که هر دو مون مجرد بوده باشیم دیگه ولی کلا

مرکز توجهم نشده بود

حالا می بینم چقدر خوب بود

ولی خب ندیده بودمش دیگه

حالا فوت کرده

گیرم خیلی زرنگ بودمو مثلا مثل اون دختر همسایه بودم اما وقتی عمرش انقدر کوتاه میشد فایدش چی بود ...

فکر کردم اگه اون دختر همسایه هم دوره ی این هم بود

حداقل حین رفع اشکال مهندسی این پسرو باهاش تو کوچه می شد که دید 🤣و می شد که شناختش

آخه تو اعلامیه اش نوشتن مهندس

یعنی این دختر از اونا بود که این پسرو هم می دید تحقیق می کرد

می دید مهندسه

این بار علاقمند مهندسی شده می رفت به این بهانه سر صحبت و باهاش باز کنه

یه جوری بود در سایه ی اون می شد همه ی پسرهای محل رو دید

و شناخت

پسرهای اون زمان دیگه که اکثرا از اواسط تا اواخر دهه پنجاهی

بودن

این پسر تازه فوت شده سنش خیلی کمتر بود مثلا

متولد شصتو چهار اینا میشد به اون نمی اومد ولی به من می اومد

به منه خنگ که تازه بعد فوتش دیدمش 😇

نوشته شده در چهارشنبه ۱۴۰۴/۰۴/۲۵ساعت ۳:۲۵ ب.ظ توسط N|


كد قالب جدید قالب های پیچك