یک روز می آیی که من دیگر دچارت نیستم
خاطرات:
امروز کار خاصی نکردم
رفتم حموم، بعدش عکسهایی که در حدود هفت هشت ماه اخیر به علت درگیری با پایان نامه و بعدش ماه رمضون و عید و همچنین تنبلی مرتب نکرده بودم، با فایلهای مجزا و تاریخ زدم تو هارد.
این وسط یه فایل که تو هاردم باز کرده بودم به عنوان درس و مشق و هر چی به شکل پراکنده از پایان نامه و ... بودو ریخته بودم توش یهو غیب شد نمی دونم دستم به چی خورد و چی شد.
می خواستم امروز کار تدوین و شروع کنم ولی فقط یکی دو تا عکس و فوتومونتاژ کردم که بذارم برا اول فیلم جشن تولدو دندونی، همین.
دیگه در سایه ی کمک به دختر عمه ام و کمک گرفتن از دستیار هوش مصنوعی فهمیدم فایل پی انجی چه جور چیزیه.
حالا چرا در سایه ی دختر عمه ام? چون یه عکس از مهر امضاش فرستاد، گفت: پس زمینه اشو شیشه ای کن، و منم مونده بودم که آخه در هر حالتی ذخیره کنم بالاخره یه پس زمینه می مونه که اکیان گفت اگه جدا کرده و پی انجی ذخیره کنم چنین نشود
و این امر در فوتو مونتاژ امروز هم یاریم کرد چرا که قبلا یک سری فایلهای کاربردی برای فوتوشاپ دانلود کرده بودم که حالت ذخیره ای پی ان جی هم داشت و از اونام استفاده کردم و فهمیدم که اینجوری بود.
دیگه چی ؟
آهان
امروز یه خوابهایی دیدم خواب مبنی بر
مصطفی یا یکی دیگر به همراه بچه
و هم صحبتی خوب و ...
محتوای خواب یادم نیست
ولی وقتی بیدار شدم فکر کردم دیگه برام مهم نیست با یکی که بچه داره ازدواج کنم
نه که بخوام نه
می دونی قبلا یه جورایی به شانم شکست می اومد که با مرد بچه دار ازدواج کنم
حالا فکر می کنم مهم اینه با کسی ازدواج کنم که هم صحبت خوبی باشه برام وفادار و اهل زندگی باشه و سالم باشه،
من با پسرهای زیادی آشنا شدم، و با معدود یک از اونها هم صحبتی شیرین داشتم، معدود یک از اون ها به حرفام گوش داد، اکثرا هول بودند، یا در پی تحقیر، یا سرد و بی تفاوت، چه بسا پولدار بودند، بی سابقه ی ازدواج بودند ولی خوب نبودند، اگه یکی بچه داشت که اون خوبی های مد نظرمو داشت بچه داشتنش برام مهم نمیشه.
البته من خیلی به فکر ازدواج نیستم.![]()
| كد قالب جدید قالب های پیچك |

