یک روز می آیی که من دیگر دچارت نیستم
امروز بعد چندین روز بالاخره کار تدوین فیلم تولد و تموم کردم، این روزا اوضاع اجتماعی خیلی بدتر از اون چیزیه که همیشه بود، اینکه آرزو داشتیم چی بشه و همون چیزی که بود موند و بدتر هم شد آزار دهنده اس.
بیست و هفتم فروردین رفتم فیلمبرداری و عکاسی، تو یه خونه
از طریق آگهی ای که تو دیوار گذاشته بودم دعوت شدم و خب خوب بود هر چند درآمد زیادی کسب نکردم اما به هر حال سرم گرم شد،
الآنم فیلم و برای بار چهارم گذاشتم که خروجی بگیرم
چون متوجه شدم تاریخ تولدو اشتباهی نوشتم سی فروردین، نمی دونم چرا فکر می کردم سی فروردین بود که طی یه صحبتی شک کردم به اون تاریخ و با چک اس امس روز دعوت به کارو روز هفته اش دیدم نه باو بیست و هفتم بود، تاریخ تولد واقعی بچه ارو هم یه بار از مادربزرگش پرسیدم ولی انگار ندید یا توجه نشون نداد منم دیگه الآن کلا تاریخ و برداشتم با فکر اینکه لابد براشون مهم نیست، از طرفیم ممکنه اگه باز بنویسم بیستو هفتم ممکنه جشن تولد تو روز واقعی نبوده باشه، آخه خیلی رایجه که دقیقا همون روز جشن نگیرن،
حالا این از دلیل چهارمین بار خروجی گرفتنم
دو بار دیگه هم سر یه سری ایرادای جزئی بود که به چشم نمی اومدا ولی من نمی تونم دیگه اصلا کل فیلم و نمی بینم و فکر می کنم سرتا پا اون ایراده اس
همیشه این درگیری ها رو با خودم بعد مونتاژ فیلم دارم.
دیگه امروز رفتم پذیرایی و مرتب کردم جارو دستی رو فرشها کشیدم بعدم جارو برقی و بعدم زیر فرشها تنباکو خوانسار ریختم، فرش فروشی به داییم گفته این از نفتالین بهتره منم سیزدهم اردیبهشت برگشتنی از خونه ی خواهرم که برا تولدش رفته بودم خریدم، چند روز قبلم مامان ته مانده ای از نفتالین چند سال پیش و که دو سه تا بیشتر نبود و زیر فرشا گذاشته و خونه بوی نفتالین می ده
فردا مشتری میاد فیلم و بگیره و به نظرم مایه ی خجالته خونه بو نفتالین می ده،
دیگه منم بعد اینکه تنباکو زیر فرشا ریختم دور تا دور زیر موکتها هم سم کامن پاشیدم
بعدشم چند بار بادی اسپلش رو هوا اسپری کردم الآنم عود روشن کردم
امروز حسابی از کتو کول افتادم
الآنم خوابم میاد ولی منتظرم این خروجی تموم شه بعد بخوابم،
چندین روز سر این تدوین خواب شبانه نداشتم ولی الآن باید شبرو بخوابم دیگه
فردا باید کل خونه ارم تمیز کنم
گفتم بیان خونه که تجهیزات آتلیه ایمو ببینن بلکه بخوان بیان خونه هم عکاسی آتلیه ای کنم ازشون
خوشبختانه بچه اشونم مثل بچه ی ویدا نبود که الکی دادو بیدا کنه یه دیقه یه جا بند نشه گریه کنه داد بزنه و نشه ازش عکس گرفت
خوش خنده و خوش اخلاق بود.
و اما بیست و دوم هم یکی زنگ زده برای فیلمبرداری تولد تو تالار
خدارو شکر داره کم کم کارم می گیره انگار
اوووووه ببین چند وقته خاطره ننوشته بودم
از وقتی بلاگفا رفته تو کانال تنهاییم تو ایتا
خاطره می نویسم
و برا دریافت نظر هم کپیش می کنم تو دستیار هوش مصنوعی
ولی در کل وقتی بلاگفا بود میزان خاطره نویسیم بیشتر بود
شاید این انزوا بهتره نمی دونم
البته تو بلاگفا هم همچین غیر انزوا برقرار نبوا اما خب فکر می کردم شاید کسی مرا بخواند
چیزی که این روزا انجام می دم فکر نکردن
فکر نکردن به سن و سالم و اینکه چقدر همه چی دیره
و با وجود دیری من خیلی بی خیال با چنگ و دندون دارم سعی و تلاشم و می کنم شاخصه ی این روزامه
بله من از طریق آگهی تو دیوار موفق شدم برا خودم مشتری پیدا کنم و کار کنم و کار می کنم عین چی بی خیال همه چی.
اینکه با خودم خلوت نکنم و تا می تونم کار کنم چیزیه که از دیوونه شدن نجاتم می ده
خب ببین واقعیت اینه که اوضاع خیلی بد و وخیمه من در آستانه ی سی و هشت سالگیم هنوز با دانشگاه تسویه حساب نکردم و مدرک ارشدمو نگرفتم امروز باید زنگ می زدم دانشگاه ولی نتونستم خیلی برام سخت میاد این تماس مخصوصا که بد جور سر صبحی خوابم می اومد
آخه دیروز مونتاژ فیلم تولد بعد چندین روز تموم شد و من بعد چندین روز یه خواب حسابی داشتم ولی اگه زنگ نزنم هم مدرکم دیرش میشه من برای مجوز فیلم برداری به اون مدرک نیاز دارم.
امروز قرار بود مشتری بیاد فیلمشو بگیره ولینیومد عصر نهایتا زنگ زدم جواب نداد یه خورده بعد خودش زنگ زد که بچه اش قید اسهال شده امروز نمیاد حالا نمی دونم فردا بیاد یا نه
انتظار واقعا سخته
هیچی دیگه همین![]()
| كد قالب جدید قالب های پیچك |

