یک روز می آیی که من دیگر دچارت نیستم
مادربزرگم نودو دو سالشه و خیلی مریض احوال شده دوست دارم وقتی نامم را میگوید دوست دارم دوریام دوست دارم کسی که کلماتش برایم دوست دارم دوست داشته شوم؛ دوست دارم دوست داشته شوم دوست دارم دوست داشته شوم.
دیشب با مادرم پیشش موندم.
چندین روز پیش یکی برای مراسم تولدش فیلمبردار خواسته بود
منم یادداشت کرده بودم که بیستو دوم هستش
ولی دفترچه یادداشتو دیروز پیدا نکردم
و تصورم این بود بیست و سومه
از دیوار زنگ زده بود و شماره اش نیافتاده بود
شماره امو گرفته بود و گفته بود یه روز قبل زنگ می زنه باز هماهنگ شه
ولی من شماره اشو نداشتم
خلاصه که اگه دیروز که در حال آماده شدن برای رفتن به خونه ی مادربزرگ بودم، و از یه طرف دنبال دفتر می گشتم
می دیدم برخلاف ذهنیت روز فیلمبرداری فردا یعنی امروزه شاید شب و اونجا نمی موندم
امروز بعد برگشتن بالافاصله دوربینمو گذاشتم شارژ و دفترچه ارم پیدا کردم
دیدم عه تاریخ امروز بوده
ولی روز قبلش که دیروز باشه جهت یادآوری و هماهنگی زنگ نزدن
من نه بیعانه ای گرفته بودم و نه اطمینانی از اینکه حتما منو بخوان
به هر حال دلیلی نداشت برم فیلمبرداری
و خوابیدم
بسی عمیق دیشب و تو خونه ی مادربزرگ زیاد خوب نخوابیده بودم آخه
مادربزرگم هم با اون حالتش از اندامم تعریف می کرد
و منو میشناخت و می گفت نیگار
دیروز به خاطرش گریه ام هم گرفت
از طرفی هم دعای خیر برایم کرد
که بختم باز شه
بختم
اصلا مگه من بختی دارم
اصلا مگه مرد خوبی مناسب حالم وجود دارد اما با این حال
:
دوست دارم دوست داشته شوم؛
نه ساده و گذرا،
بلکه آنگونه که کسی در میان این همه آدم
چشم بگرداند و بگوید:
«هیچکس برای من شبیه او نیست.»
در صدایش شوقی باشد
که پنهان نشود.
دلش را کمی ناآرام کند،
و دیدنم
آرامش را دوباره به چشمهایش برگرداند.
مثل جواهری نادر دیده شوم،
نه از سر اغراق،
بلکه از سر باور.
شیرین باشد مثل قند،
و خواهشش برای ماندنم
با احترامی آمیخته باشد
که مبادا دلم خراش بردارد.
آنقدر که سیراب شوم
از اطمینان و مهربانی،
آنقدر که بیترس
راه رشد خودم را بروم.
آنگونه که
محبت
پرهای پروازم شود.
![]()
| كد قالب جدید قالب های پیچك |

