بشتاب به سوی آنچه هستی

یک روز می آیی  که من دیگر دچارت نیستم

خاطرات:
احساس می کنم زندگیم بیشتر صخره نوردیه تا زندگی
صخره نوردی بی طناب نگه دارند بی کمک هیچ کسی و فقط خدا را دارم که مراقبم باشد نیافتم بمیرم همین
بقیه اش فقط جون کندنه
درسته همش می گن موفقیت پیش رفتنه نه رسیدن به هدف خاص
ولی دیگه پیش رفتنم حدی داره
آدم باید بالاخره به یه هدفی برسه دیگه
نمی شه که همش جون بکنی
من هجده سالم بود که از رشته ی مدیریت صنعتی قبول شدم بیست و چهار سالگی با سختی لیسانس گرفتم
استفاده ای از لیسانسم نبردم
بیست هشت سالگی رفتم کلاس ادیوس
تو یه آتلیه ای مشغول مونتاژ فیلم شدم پول زیادی کسب نکردم بعد سه ماهم آتلیه جمع کرد بعدشم رفتم کلاس فوتوشاپ و عکاسی و پریمیر بعدشم سی و پنج سالگی رفتم ارشد خوندم
ارشد عکاسی تو یه شهر دور
حالا از راه دور درگیر کارای تسویه حساب دانشگاهم
این وسط بعضا کار هم کردم کارهای عکاسی و تدوین ولی یه منبع درآمد ثابت و یه آتلیه ی جمع و جور نشده
ازدواجم که گفتم دیگه دوبار طلاق گرفتم
بیستو سه سالگی اولین ازدواجم با مصطفی و جدایی بیستو شش سالگی
سی و یک سالگی ازدواج با جواد و تو کمتر از یه ماه مجددا جدایی
یه دوستی داشتم خیلی دوستش می داشتم ولی دیگه از سردیش خسته شدم گذاشتمش کنار
و اما یه دوستی داشتم که خیلی ازش خوشم نمی اومد
کلاس سوم راهنمایی هم کلاسم بود
و همینطور اول دبیرستان
خیلی باهاش جور نبودم مخصوصا کلاس اول دبیرستان مدام باهاش قهر می کردم که نهایتا جامو عوض کردم و دوستای دیگه پیدا کردم ولی این دختر خیلی پیگیر من بود
سال دوم دبیرستان اون رفت تجربی و من انسانی
من درسم از اون بهتر بود و مدام می اومد سراغم که چرا رفتی انسانی حفظیاته اه و پیف
همش می خواست با من بگرده ولی من تو کلاس دوم دوستای خودمو داشتم که دوستای خودمم از این دختر که مدام پز رشته اشو می داد خوششون نمی اومد
بعدا هم در فواصل زمانی مختلف در طی این سالها مدام پیگیرم بوده تا همین حالا
اصلا یادم نیست کی شماره ی موبایلمو بهش دادم شاید در یکی از تماس های تلفنیمون به خونمون
مثلا یادمه یه بار برام خواستگار اومده بود تلفن خونمون زنگ زد و من جواب دادم مادرم جلو خواستگار ها پرسید تلفن کی بود گفتم الی....
مادرم هم به جا نیاورده بود چون خیلی دوست صمیمی محسوب نمی شد و من پشت سرش اونو بیشتر با اسم فامیل خطاب می کردم
نه الی....
یه بار در زمان نامزدیم با نامزدم شمال بودیم که اس امس زده بود خوبی چه می کنی گفته بودم با نامزدم شمالیم !

انگار مجبورم راستشو بگم
گذشت و من جدا شدم
و افتان و خیزان این دختر با من در ارتباط بود باز
یه بار من در پیاده رو بودم که اون در اتوبوس منو دیده پیاده شده بود
دیروز هم از رو استوریها پیام داد
و صحبت کردیم
من برعکس همیشه با اینکه اورا آدم سطحی می دیدم هم پای او سطحی حرف نزدم و خودم بودم
مکالماتمون
نگار
سلام ساغول سنین کفین

الی:
فدات

نیه به یوخسان

تورو دیدم یاد دوران مدرسه افتادم

نگار:
نیه وارام

الی
چه خبرا چیکارا میکنی

نگار:
بیکاری

داریخماخ

تو چی کار می کنی؟

الی
همونو بگو دوران کسالت بار

عکس دخترته

نگار:
بچه دار شدی ؟

الی:
حاملم

نگار:
نه خواهر زادمه

الی
یبار طلاق گرفتم

ازدواج کردم باز

نگار:
عه چرا طلاق گرفتی

با همون شخص ازدواج کردی باز؟

الی:
نه

نگار:
مبارک باشه

الی
خداحفظش کنه

با یکی دیگه

شش ساله ازدواج کردم

عکسشو گذاشتم تو پرو

جور درنیومد سرکار نمیرفت

نگار:
نامزد جدا شدی

الی:
اره

تودیگه ازدواج نکردی

نگار:
من ازدواج نکردم

الی
افرین
سرکار نمیری

مصیبته ازدواج

نگار:
کار نیست که

آدم خوب پیدا نکردم کلا از مردا قطع امید کردم

الی:
هندا واقعا

نه نیس مرد خوب کمه

نگار:
چند ماهته

الی
شکرکن بچه نداشتی

4

نگار:
خدا فرج خیر بده

الی:
زندکی پستی بلندی داره تا بیای با یه نفر اشنا بشی پیر شدی

فدات

من خودم بعد ازدواجم ده کیلو وزن کم کردم ازبس حرص خوردم

نگار:
من که خیلی تو اهدافم ازدواج نیست

الی:
ازدواج یعنی محدودیت

یعنی بشین خونه خانه داری کن

نگار:
شد شد نشدم مهم نیست

الی:
میخوای مورد خوب بود برات بگم

نگار:
آره دیگه

باشه بگو

الی
انشالله هرچی خیره برات بشه

با بچه ها حرف نمیزنی

نگار :
مرسی همچنین

نه از اون زمان با کسی در ارتباط نیستم یه مریم بود اون هم طلاق گرفته دخترش هفده سالش میشه

بهناز بچه دار شد؟ با پسر عموش ازدواج کرده بود بچه نداشت؟

الی:
منم با بعضیاشون درارتباطم

کدوم مریم

طلاق گرفت ازاون

با یکی دیگه ازدواج کرد الان دخترش 7سالشه
نگار:
همون که کلاس اول روبروی ما بود

بهناز طلاق گرفت؟

الی:
اره ازپسرعموش جداشد

شهرتشو بگی میشناسم

نگار:
به خاطر بچه دار نشدن؟

ده....

الی:
مهسا ام دکتر شده

نگار:
مریم د....

الی
نه جور نشدن

یادم نیس

نگار:
پزشکه

یا دکترا داره

الی:
تو ازمایشگاه صدر دکتره

نگار:
حنانه چی کار می کنه

الی
اونم یه پسر یه ساله داره

اون بعد فوت باباش دیگه اصلا زنگ اینا نزد

نگار:
خیلی وقته ازدواج کرده بود که

الی
اره بابا

نگار:
یه دختر دیگه هم بود اسمش یادم نیست با الهام بود انگار اسمش‌،کلاس اول با بهناز باهاش دوست بودی یه پسر داشت

الی:
هانیه ارو می گی

نگار:
آره اون

الی:
اونم دوتا پسر داره

نگار:
شش بهمن سال ۹۳ دیده بودمش چهارراه شهناز

سلام علیک نکردیم

با پسرش‌ بود فکر کنم پسرش اون موقع سه ساله اینا میشد

الی:
اون کلا سرده

سال 88رفت خونش بعدش بچه دارشد

نگار:
دو تا دختر بودن یکیش سودا یه دختر دایی هم داشت اسمش یادم نیست دختر داییش تهمه اندامی واریده

الی:
زهرا ف رو می گی
الی:
اونم دوتا دخمل داره

نگار:
یادته

آره

چند روز پیش داشتم فکر می کردم اون اسمش چی بود

سودا رو چند سال پیش تو استخر دیده بودم

حرف نزدیم

الی:
توهم باهیچکدوم حرف نمیزنی خخخ

سودا مزون داره

نگار:
یه دختر سفیدم بود مبصر بود نیکبخت واحدی و دوست داشت اون چی کار می کنه

الی
اونو نمیدونم

نگار :
آخی دا باخمیلار آداما تانیشلیخ گورستمیلر منده دانیشمیرام دا

فهمیدی کیو می گم

فامیلیش ن داشت انگار یادم نیست

ارجمندآهان یادم افتاد

خوب شد کمی از مغزم کار کشیدم از آلزایمر پیشگیری شد 🤣

رعنا .... هم تو باهاش دوست بودی

الی
ارجمندو خبرندارم

زهرا.... هم طلاق کرفت

تو دراروسازی دکتره

نگار :
عه اینو پارسال تو اتوبوس دیدم طلاق نگرفته بود

الی:
زهرا

نمیگه به هیچکس

نگار:
من بهش گفتم طلاق گرفتم اون نگفت

الی
اون نمیگه اصلا

نگار:
اصلا شبیه خودش نیست

الی
ارایش کرده

نگار:
نمی دونستم دکتره

الی
تولد دخترشه
الی
توکارخونه داروشیمی

نگار:
یه جور دیگه بود

الی:
اره

نگار :
چقدر از عمرمون گذشت ها الکی

الی
واقعا

کاش دوران ما بود

عالی بود روزامون

نگار :
دوران ماست دیگه هنوز زنده ایم 😄

الی:
دوستیامون صمیمی بدون چشم هم چشمی رفابت

نگار :
کار عکاسی اینا داشتی منم هستما

فیلمبرداری

تدوین فیلم

الی:
دیدی چقدر امار دادم بهت دا

اتلیه

نگار:
نه ولی تو خونه دارم

فیریلنسری

الی
این چیه

نگار:
ارشد عکاسی خوندم

الی
پس عکسای بارداریمو بیام پیشت

نگار:
یعنی همینطوری دیگه خودم برا خودم کار می کنم آتلیه اینا ندارم

سویسن گل دا

الی
چاپاتو چیکار میکنی

نگار:
بیرون چاپ می کنم

الی
اهان باشه پس کلیپ ایناهم درست میکنی

نگار:
آره کلیپ هم می سازم

الی:
من میخوام از سیسمونی کلیپ بگیرم بذر پس یکم وقت زایمانم بشه بهت میکم

نگار:
جشن تعیین جنسیت توتسان گلیم

قشنگ میشه

الی
نه جشن دوست ندارم چون مسخره اس برام ولی ایلشمه دوست دارم

کلیپ اینا چند میشه
و.....
اینا صحبتامون بود و بیشتر
از دوستان گفت
همه به هر حال یه جایی رسیدن یه چی شدن ولی من هیچی
واقعا نمی فهمم چرا همچینم

می گن هیچی اتفاقی نیست
احتمالا صحبتم با الی هم اتفاقی نبود
شاید حامل پیامی بود
پیامی مبنی بر چه
آیا امیدواری
تا افکارم را تعدیل کنم
و با باوری دیگر اگر قدرت نیروی جذب حقیقت داشته باشد در مسیر عشق قرار بگیرم
بله این هم ممکن است اما
من سالهای سال در آرزوی عشق بودم در طلب عشق بودم
ولی نه تنها به عشق نرسیدم
بیشتر با واکنشی شبیه به اینکه اینو باش چه خوشخیال مواجه شد
نمی دونم منحصرا این واکنش چه کسی بود
شاید در سکوتهایی که امیدواریم را تایید نکرد
شاید در فراوان پسرهای ناشایستی که شناختم
خلاصه که من نهایتا شیکتر این را دیدم که نخواهم روی این موضوع تمرکز نکنم
و یک کلام بگویم پسر خوب وجود ندارد،
ولی الهام از هم کلاسیها گفت اکثرا متاهل و دارای فرزند
یادم هست حدود ده سال پیش در گروه همکلاسیهای قدیمی که ازش لفت دادم
یکی از همکلاسی ها آن موقع نه سال بود با پسر عمویش ازدواج کرده بود و بچه نداشتند
حالا از الی شنیدم از پسر عمویش طلاق گرفته با یکی دیگر ازدواج کرده و یک دختر هفت ساله دارد!

آن موقع من یک سال بود که طلاق گرفته بودم و او متاهل بود
بعد اون تاریخ هم طلاق گرفته هم ازدواج مجدد کرده هم بچه دار شده!
من چه کردم چهار سال بعدش یه بار دیگه ازدواج کردم و جلدی یک ماه را با شوهر جدید پر نکرده طلاق گرفتم
البته مهارتهای زیادی کسب کردم و ارشد خواندم و قید ازدواجم زدم
ولی می بینم که الزاما زندگی زناشویی برای مطلقه ها تعطیل نمیشود
فقط برای من چنین بود!
الی گفت مورد مناسب بود برات معرفی کنم؟
با اینکه خیلی باهاش دوست صمیمی نیستم
واز کردار و منشش خیلی خوشم نمی آمد گفتم:باشه
الی همیشه در فواصل زمانی مختلف پیگیرم بوده ولی من نه
گفتم که حتی به مسیرش نرسیده مرا در ایستگاه اتوبوس دیده پیاده شده مرا ببیند
سالها پیش قبل ازدواج اولم به من گفت برای پسر دایی مهندسش بیان خواستگاری من من گفتم نه
گفتم از ازدواج بیزارم
چون در همون زمان ها رفته بودم خونه ی دوستم پرناز
پرناز که بود
دختر دایی جواد
یعنی شوهر دومم
البته اون موقع من هنوز ازدواج اولم را هم نکرده بودم
بله برای درس و مشقهای دانشگاه سری به خانه ی پرناز زده بودم
اون موقع شوهر پرناز خیلی با او بد رفتاری کرده بود
اونم جلو من که دوستش بودم
جلو منه غریبه شوهرش به پدر مادر پرناز بد و بیراه می گفت
واقعا رفتارش زشتو زننده بود
پرناز الکی می خندید
لابد می خواست اینطوری جو و برای من عادی سازی کنه
ولی من واقعا ناراحت شده بودم و در شوک بودم
و فکر کرده بودم اصلا نمی خواهم ازدواج کنم
و درست وقتی همچین تصمیمی داشتم الی زنگ زد و آن صحبت و داشتیم
و حالا باز بعد سالها مثلا بعد چهارده سال
در صحبتی مشابه با الی به او نه نگفتم
شاید قسمتم همون آشنای الهام باشد
شاید همون پسر داییش مثلا در زندگیش شکست خورده باشد
چه معلوم
شاید اگر اون موقع به الهام بله می گفتم
در مسیر متفاوتی در زندگیم بودم
زندگی گاهی خیلی عجیب می شود
گاهی نشانه های بی اهمیت می تواند
مسیر زندگیمان را از این رو به آن رو کند
شاید هم چنین نیست و من توهم زده ام .

نوشته شده در یکشنبه ۱۴۰۵/۰۳/۱۷ساعت ۷:۴۲ ب.ظ توسط N|


كد قالب جدید قالب های پیچك