یک روز می آیی که من دیگر دچارت نیستم
خاطرات: انگار مجبورم راستشو بگم الی: نیه به یوخسان تورو دیدم یاد دوران مدرسه افتادم نگار: الی نگار: داریخماخ تو چی کار می کنی؟ الی عکس دخترته نگار: الی: نگار: الی ازدواج کردم باز نگار: با همون شخص ازدواج کردی باز؟ الی: نگار: الی با یکی دیگه شش ساله ازدواج کردم عکسشو گذاشتم تو پرو جور درنیومد سرکار نمیرفت نگار: الی: تودیگه ازدواج نکردی نگار: الی مصیبته ازدواج نگار: آدم خوب پیدا نکردم کلا از مردا قطع امید کردم الی: نه نیس مرد خوب کمه نگار: الی 4 نگار: الی: فدات من خودم بعد ازدواجم ده کیلو وزن کم کردم ازبس حرص خوردم نگار: الی: یعنی بشین خونه خانه داری کن نگار: الی: نگار: باشه بگو الی با بچه ها حرف نمیزنی نگار : نه از اون زمان با کسی در ارتباط نیستم یه مریم بود اون هم طلاق گرفته دخترش هفده سالش میشه بهناز بچه دار شد؟ با پسر عموش ازدواج کرده بود بچه نداشت؟ الی: کدوم مریم طلاق گرفت ازاون با یکی دیگه ازدواج کرد الان دخترش 7سالشه بهناز طلاق گرفت؟ الی: شهرتشو بگی میشناسم نگار: ده.... الی: نگار: الی یادم نیس نگار: یا دکترا داره الی: نگار: الی اون بعد فوت باباش دیگه اصلا زنگ اینا نزد نگار: الی نگار: الی: نگار: الی: نگار: سلام علیک نکردیم با پسرش بود فکر کنم پسرش اون موقع سه ساله اینا میشد الی: سال 88رفت خونش بعدش بچه دارشد نگار: الی: نگار: آره چند روز پیش داشتم فکر می کردم اون اسمش چی بود سودا رو چند سال پیش تو استخر دیده بودم حرف نزدیم الی: سودا مزون داره نگار: الی نگار : فهمیدی کیو می گم فامیلیش ن داشت انگار یادم نیست ارجمندآهان یادم افتاد خوب شد کمی از مغزم کار کشیدم از آلزایمر پیشگیری شد 🤣 رعنا .... هم تو باهاش دوست بودی الی زهرا.... هم طلاق کرفت تو دراروسازی دکتره نگار : الی: نمیگه به هیچکس نگار: الی نگار: الی نگار: الی نگار: الی: نگار : الی کاش دوران ما بود عالی بود روزامون نگار : الی: نگار : فیلمبرداری تدوین فیلم الی: اتلیه نگار: فیریلنسری الی نگار: الی نگار: سویسن گل دا الی نگار: الی نگار: الی: نگار: قشنگ میشه الی کلیپ اینا چند میشه می گن هیچی اتفاقی نیست
احساس می کنم زندگیم بیشتر صخره نوردیه تا زندگی
صخره نوردی بی طناب نگه دارند بی کمک هیچ کسی و فقط خدا را دارم که مراقبم باشد نیافتم بمیرم همین
بقیه اش فقط جون کندنه
درسته همش می گن موفقیت پیش رفتنه نه رسیدن به هدف خاص
ولی دیگه پیش رفتنم حدی داره
آدم باید بالاخره به یه هدفی برسه دیگه
نمی شه که همش جون بکنی
من هجده سالم بود که از رشته ی مدیریت صنعتی قبول شدم بیست و چهار سالگی با سختی لیسانس گرفتم
استفاده ای از لیسانسم نبردم
بیست هشت سالگی رفتم کلاس ادیوس
تو یه آتلیه ای مشغول مونتاژ فیلم شدم پول زیادی کسب نکردم بعد سه ماهم آتلیه جمع کرد بعدشم رفتم کلاس فوتوشاپ و عکاسی و پریمیر بعدشم سی و پنج سالگی رفتم ارشد خوندم
ارشد عکاسی تو یه شهر دور
حالا از راه دور درگیر کارای تسویه حساب دانشگاهم
این وسط بعضا کار هم کردم کارهای عکاسی و تدوین ولی یه منبع درآمد ثابت و یه آتلیه ی جمع و جور نشده
ازدواجم که گفتم دیگه دوبار طلاق گرفتم
بیستو سه سالگی اولین ازدواجم با مصطفی و جدایی بیستو شش سالگی
سی و یک سالگی ازدواج با جواد و تو کمتر از یه ماه مجددا جدایی
یه دوستی داشتم خیلی دوستش می داشتم ولی دیگه از سردیش خسته شدم گذاشتمش کنار
و اما یه دوستی داشتم که خیلی ازش خوشم نمی اومد
کلاس سوم راهنمایی هم کلاسم بود
و همینطور اول دبیرستان
خیلی باهاش جور نبودم مخصوصا کلاس اول دبیرستان مدام باهاش قهر می کردم که نهایتا جامو عوض کردم و دوستای دیگه پیدا کردم ولی این دختر خیلی پیگیر من بود
سال دوم دبیرستان اون رفت تجربی و من انسانی
من درسم از اون بهتر بود و مدام می اومد سراغم که چرا رفتی انسانی حفظیاته اه و پیف
همش می خواست با من بگرده ولی من تو کلاس دوم دوستای خودمو داشتم که دوستای خودمم از این دختر که مدام پز رشته اشو می داد خوششون نمی اومد
بعدا هم در فواصل زمانی مختلف در طی این سالها مدام پیگیرم بوده تا همین حالا
اصلا یادم نیست کی شماره ی موبایلمو بهش دادم شاید در یکی از تماس های تلفنیمون به خونمون
مثلا یادمه یه بار برام خواستگار اومده بود تلفن خونمون زنگ زد و من جواب دادم مادرم جلو خواستگار ها پرسید تلفن کی بود گفتم الی....
مادرم هم به جا نیاورده بود چون خیلی دوست صمیمی محسوب نمی شد و من پشت سرش اونو بیشتر با اسم فامیل خطاب می کردم
نه الی....
یه بار در زمان نامزدیم با نامزدم شمال بودیم که اس امس زده بود خوبی چه می کنی گفته بودم با نامزدم شمالیم !
گذشت و من جدا شدم
و افتان و خیزان این دختر با من در ارتباط بود باز
یه بار من در پیاده رو بودم که اون در اتوبوس منو دیده پیاده شده بود
دیروز هم از رو استوریها پیام داد
و صحبت کردیم
من برعکس همیشه با اینکه اورا آدم سطحی می دیدم هم پای او سطحی حرف نزدم و خودم بودم
مکالماتمون
نگار
سلام ساغول سنین کفین
فدات
نیه وارام
چه خبرا چیکارا میکنی
بیکاری
همونو بگو دوران کسالت بار
بچه دار شدی ؟
حاملم
نه خواهر زادمه
یبار طلاق گرفتم
عه چرا طلاق گرفتی
نه
مبارک باشه
خداحفظش کنه
نامزد جدا شدی
اره
من ازدواج نکردم
افرین
سرکار نمیری
کار نیست که
هندا واقعا
چند ماهته
شکرکن بچه نداشتی
خدا فرج خیر بده
زندکی پستی بلندی داره تا بیای با یه نفر اشنا بشی پیر شدی
من که خیلی تو اهدافم ازدواج نیست
ازدواج یعنی محدودیت
شد شد نشدم مهم نیست
میخوای مورد خوب بود برات بگم
آره دیگه
انشالله هرچی خیره برات بشه
مرسی همچنین
منم با بعضیاشون درارتباطم
نگار:
همون که کلاس اول روبروی ما بود
اره ازپسرعموش جداشد
به خاطر بچه دار نشدن؟
مهسا ام دکتر شده
مریم د....
نه جور نشدن
پزشکه
تو ازمایشگاه صدر دکتره
حنانه چی کار می کنه
اونم یه پسر یه ساله داره
خیلی وقته ازدواج کرده بود که
اره بابا
یه دختر دیگه هم بود اسمش یادم نیست با الهام بود انگار اسمش،کلاس اول با بهناز باهاش دوست بودی یه پسر داشت
هانیه ارو می گی
آره اون
اونم دوتا پسر داره
شش بهمن سال ۹۳ دیده بودمش چهارراه شهناز
اون کلا سرده
دو تا دختر بودن یکیش سودا یه دختر دایی هم داشت اسمش یادم نیست دختر داییش تهمه اندامی واریده
زهرا ف رو می گی
الی:
اونم دوتا دخمل داره
یادته
توهم باهیچکدوم حرف نمیزنی خخخ
یه دختر سفیدم بود مبصر بود نیکبخت واحدی و دوست داشت اون چی کار می کنه
اونو نمیدونم
آخی دا باخمیلار آداما تانیشلیخ گورستمیلر منده دانیشمیرام دا
ارجمندو خبرندارم
عه اینو پارسال تو اتوبوس دیدم طلاق نگرفته بود
زهرا
من بهش گفتم طلاق گرفتم اون نگفت
اون نمیگه اصلا
اصلا شبیه خودش نیست
ارایش کرده
نمی دونستم دکتره
تولد دخترشه
الی
توکارخونه داروشیمی
یه جور دیگه بود
اره
چقدر از عمرمون گذشت ها الکی
واقعا
دوران ماست دیگه هنوز زنده ایم 😄
دوستیامون صمیمی بدون چشم هم چشمی رفابت
کار عکاسی اینا داشتی منم هستما
دیدی چقدر امار دادم بهت دا
نه ولی تو خونه دارم
این چیه
ارشد عکاسی خوندم
پس عکسای بارداریمو بیام پیشت
یعنی همینطوری دیگه خودم برا خودم کار می کنم آتلیه اینا ندارم
چاپاتو چیکار میکنی
بیرون چاپ می کنم
اهان باشه پس کلیپ ایناهم درست میکنی
آره کلیپ هم می سازم
من میخوام از سیسمونی کلیپ بگیرم بذر پس یکم وقت زایمانم بشه بهت میکم
جشن تعیین جنسیت توتسان گلیم
نه جشن دوست ندارم چون مسخره اس برام ولی ایلشمه دوست دارم
و.....
اینا صحبتامون بود و بیشتر
از دوستان گفت
همه به هر حال یه جایی رسیدن یه چی شدن ولی من هیچی
واقعا نمی فهمم چرا همچینم
احتمالا صحبتم با الی هم اتفاقی نبود
شاید حامل پیامی بود
پیامی مبنی بر چه
آیا امیدواری
تا افکارم را تعدیل کنم
و با باوری دیگر اگر قدرت نیروی جذب حقیقت داشته باشد در مسیر عشق قرار بگیرم
بله این هم ممکن است اما
من سالهای سال در آرزوی عشق بودم در طلب عشق بودم
ولی نه تنها به عشق نرسیدم
بیشتر با واکنشی شبیه به اینکه اینو باش چه خوشخیال مواجه شد
نمی دونم منحصرا این واکنش چه کسی بود
شاید در سکوتهایی که امیدواریم را تایید نکرد
شاید در فراوان پسرهای ناشایستی که شناختم
خلاصه که من نهایتا شیکتر این را دیدم که نخواهم روی این موضوع تمرکز نکنم
و یک کلام بگویم پسر خوب وجود ندارد،
ولی الهام از هم کلاسیها گفت اکثرا متاهل و دارای فرزند
یادم هست حدود ده سال پیش در گروه همکلاسیهای قدیمی که ازش لفت دادم
یکی از همکلاسی ها آن موقع نه سال بود با پسر عمویش ازدواج کرده بود و بچه نداشتند
حالا از الی شنیدم از پسر عمویش طلاق گرفته با یکی دیگر ازدواج کرده و یک دختر هفت ساله دارد!
آن موقع من یک سال بود که طلاق گرفته بودم و او متاهل بود
بعد اون تاریخ هم طلاق گرفته هم ازدواج مجدد کرده هم بچه دار شده!
من چه کردم چهار سال بعدش یه بار دیگه ازدواج کردم و جلدی یک ماه را با شوهر جدید پر نکرده طلاق گرفتم
البته مهارتهای زیادی کسب کردم و ارشد خواندم و قید ازدواجم زدم
ولی می بینم که الزاما زندگی زناشویی برای مطلقه ها تعطیل نمیشود
فقط برای من چنین بود!
الی گفت مورد مناسب بود برات معرفی کنم؟
با اینکه خیلی باهاش دوست صمیمی نیستم
واز کردار و منشش خیلی خوشم نمی آمد گفتم:باشه
الی همیشه در فواصل زمانی مختلف پیگیرم بوده ولی من نه
گفتم که حتی به مسیرش نرسیده مرا در ایستگاه اتوبوس دیده پیاده شده مرا ببیند
سالها پیش قبل ازدواج اولم به من گفت برای پسر دایی مهندسش بیان خواستگاری من من گفتم نه
گفتم از ازدواج بیزارم
چون در همون زمان ها رفته بودم خونه ی دوستم پرناز
پرناز که بود
دختر دایی جواد
یعنی شوهر دومم
البته اون موقع من هنوز ازدواج اولم را هم نکرده بودم
بله برای درس و مشقهای دانشگاه سری به خانه ی پرناز زده بودم
اون موقع شوهر پرناز خیلی با او بد رفتاری کرده بود
اونم جلو من که دوستش بودم
جلو منه غریبه شوهرش به پدر مادر پرناز بد و بیراه می گفت
واقعا رفتارش زشتو زننده بود
پرناز الکی می خندید
لابد می خواست اینطوری جو و برای من عادی سازی کنه
ولی من واقعا ناراحت شده بودم و در شوک بودم
و فکر کرده بودم اصلا نمی خواهم ازدواج کنم
و درست وقتی همچین تصمیمی داشتم الی زنگ زد و آن صحبت و داشتیم
و حالا باز بعد سالها مثلا بعد چهارده سال
در صحبتی مشابه با الی به او نه نگفتم
شاید قسمتم همون آشنای الهام باشد
شاید همون پسر داییش مثلا در زندگیش شکست خورده باشد
چه معلوم
شاید اگر اون موقع به الهام بله می گفتم
در مسیر متفاوتی در زندگیم بودم
زندگی گاهی خیلی عجیب می شود
گاهی نشانه های بی اهمیت می تواند
مسیر زندگیمان را از این رو به آن رو کند
شاید هم چنین نیست و من توهم زده ام .![]()
| كد قالب جدید قالب های پیچك |

