یک روز می آیی که من دیگر دچارت نیستم
امروز بالاخره رفتم فیلمبرداری جشن تولد پر ماجرا خیلی نگران اینم نتیجه ی کار خوب در نیاد طبق معمول که فیلمهای خام و دوست نداشتم نمی دونم شایدم خوبه چه کار سختی و انتخاب کردم هرچند خیلی دوستش می دارم ولی حس می کنم خیلی ناتوانم یا نمی دونم تنهام امیدوارم تو مونتاژ خوب بشه حالا حس کردم ویدیوم نویز داره ولی چرا آخه من همه سعیم و کردم اف امروز یه خانمی اومد دنبال دخترش اومدنی هم که دخترش و آورد به نظرم آشنا اومد ولی زیاد فکر نکردم که کی می تونه باشه رفتنی که دم در منتظر اسنپ بودم باز دیدمش گفتم:شما ژ _ن هستی؟ گفت آره می گم شمام آشنا میای مدرسه ی فلان و اسمم و پرسیدو گفت:تو هم دخترتو آوردی ؟ گفتم نه من فیلمبردار بودم ، یادمه یه دختر بی سرصدای بی حاشیه بود که شاید هیچ وقت تو مدرسه باهاش حرف نزده بودم خیلی تو چشم نبود ولی انگاری درسش هم خوب بود ولی همین خوب بودن درسش هم خیلی به چشم نمی اومد یعنی شاگرد اول دوم سوم نبود نمی دونم شایدم اشتباه می کنم و متوسط بود یا نه متوسط رو به خیلی بالا ولی نه شاگرد اول دوم سوم نپرسیدم چی شده چه طور شده چیزی که می دیدم این بود مادر شده یادمه یه پوستی داشت عین هو آینه سفتو سفید و براق حالا هم سفید بود ولی مثل اون وقتها سفتو براق نبود قدیما وقتی می دیدم یکی هم سنو سالم بچه داره بچه اشم بزرگ شده کمی برام تلخ بود حالا عادی انگار سهم من لز زندگی روال طبیعی و نرمالی که همه ی آدمها طی می کنن نیست منم دیگه چه کنم چه قدر برای این چیزا غصه بخورم پس اهمیت نمی دم نیست دیگه بی خیال و بی توجه زندگیمو می گذرومنم![]()
| كد قالب جدید قالب های پیچك |

