بشتاب به سوی آنچه هستی

یک روز می آیی  که من دیگر دچارت نیستم

من هیچی از موسیقی بلد نیستم

اصولا باید تو مدرسه آموزش ابتدایی موسیقی بود که اگه کسی

استعدادشو داشت کشف کنه و اگه از خانواده ی مرفهی هم نیست

بتونه استعدادشو دنبال کنه.

یعنی اینجوری نباشه که موسیقی فقط برا بچه پولدارهایی باشه که پدر مادرشون

از بچگی می ذارنش کلاس موسیقی

البته الزاما پدر مادر پولدرا که اینجوری نیستن

بعضا هستن پدر مادرهایی که به شدت به فکر بچه ای که به دنیا آوردن هستن ، و در حد توانشون به استعدادهای پنهان بچه اشون توجه می کنن

ولی یه سری پدر مادرا واقعا اصلا به بچه هاشون به علایقشون

به رشدشون فکر نمی کنن.

به هر حال من وقتی فهمیدم که میشه این چیزارو یاد گرفت

شنیدم که باید از بچگی شروع می کردم

و برای منی که مثلا دیگه چهارده سالم بود دیر بود

و همیشه با فکر اینکه دیر هست هرگز سمت موسیقی و یادگیریش نرفتم

این وسط در حاشیه های زندگی دیگران دوبار بین خاطرات بلاگفایی ها

خوندم که گیتارشونو فروختند و ...

گویی آنها بالعکس من به دنبالش رفتند و زحمت کشیدند و نشد

و خویشتن را از این زحمت که نتیجه ای نداشت رها نمودند

شایدم اینجوری نبودا برداشت من این بود که فکر کردند نمی تونند و ول کردند.

خب حالا این حرفها برای چی بود

برای این بود که

در طی عکاسی و فیلمبرداری مراسم اخیر

با یک عالمه عکسی که گرفتم

و روزهای کسل کننده ای که در راه ادیتش دارم صرف می کنم

نتایج همچین در نظرم ووووواااااووووو نمی آیند

و یاد آن رها کننده های گیتار در ذهنم تداعی می شود

از طرفی آی حوصلم سر رفته از این ادیت عکسها که تمامی ندارد

فکر کن هشتاد تا عکس و در این چند روزه ادیت کردم

حالا کار همشون یه تنظیم نور ساده باشه

حس وااای کچل شدم به آدم می دهد که همه هم تنظیم نور ساده نبود

این کار تموم شه اگه از کار کردن لفتم ندم یه مدت دوست دارم با خودم باشم.

نوشته شده در یکشنبه ۱۴۰۵/۰۳/۳۱ساعت ۲:۴۶ ق.ظ توسط N|


كد قالب جدید قالب های پیچك