بشتاب به سوی آنچه هستی

یک روز می آیی  که من دیگر دچارت نیستم

اومدم بنویسم تا بلکه کمی افکارم و اهدافم و شلوغ پلوغی و در هم برهمی و خستگیم رفع شه

خب از کجا و چی بگم

دیروز دو تا تماس تلفنی داشتم یکی از نوشهر که دوست نوشهریم گفت

مدرکش آمادس می خواد دوشنبه بره بگیره

فکر کردم مال منم باید آماده باشه

به خواهرم اینا هم گفتم که اگه می خوان با من بریم شهریور ماه و برنامه ریزی کنن

اما امروز زنگ زدم دانشگاه طبق معمول رد تماس دادن بعدم باز طبق معمول اس امس دادن که در جلسه هستن پیام بدم

حالا چه جلسه ای دارن در این دانشگاه بی برنامه ی بی درو پیکر ما الله اعلم

پیام دادم و پرسیدم مدرکم آماده اس یا نه؟ گفتن احتمالا مهر ماه آماده شه

حالمان گرفته شد. آخه معلوم نیست اون موقع جنگ شه چی شه یه مملکت رو هواس دیگه

و اما تماس دوم دیروز از تهران بود از دختر عمه ام که یه مبلغی زد کارتم تا برم کارت هدیه بگیرم برای عروسی پسر عمو از طرفش هدیه بدم

و من امروز اصلا نای از جام بلند شدن نداشتم

ان شا ء الله فردا می رم .

خدا کنه امروز پیگیر نشه که کارتو گرفتم یا نه.

بعدشم صبحونه خوردم و رفتم حموم

الآنم مثل جنازه افتادم رو تخت انگار وزنه بستن به دست پام

تا این حد خستم

چرا چون چند روزه حسابی ورزش کردم

تا پشت بازوم سفت شه

و کمردردم رفع شه

درسته در کنارش آب و لیمو و عسل و نمک هم خوردم که کوفته نشم درسته کلی هم ویتامین اینا خوردم که مثلا تو عضله سازی کمک ‌کنه

ولی خستم دیگه

شایدم نیستم و علتش اینه

دلم می خواد اندکی مهربانی و آغوشو خستگی در کنی افزایش دوپامین و شادی در بدنم ایجاد شه

عمیقا به همچین چیزی محتاجم

وااااای خدا

یه کاری کن یه صدایی یه نوایی یه پیگیریه بی چشمداشت سوئی.

فیلم بهاره هم چیزیش نمونده دیشب تا دیر وقت درگیر اونم بودم حالا حال ندارم بساط لپ تاپ بچینم رو ادامه ی فیلم کار کنم

نوشته شده در یکشنبه ۱۴۰۵/۰۵/۱۸ساعت ۴:۵۰ ب.ظ توسط N|


كد قالب جدید قالب های پیچك