بشتاب به سوی آنچه هستی

یک روز می آیی  که من دیگر دچارت نیستم

تا حالا شده یه خواب ببینید و بعدش ایده‌ی نوشتن یه داستان که پتانسیل تبدیل شدن به یه فیلمنامه‌ی خوب هم داره تو ذهنتون جرقه بزنه؟ من زیاد از این خواب‌ها می‌بینم و اخیراً یه خوابی دیدم که باز از همین جنس بود. دلم می‌خواد بنویسمش، ولی کلی مطالعه‌ی تاریخی می‌خواد، چون هم عاشقانه بود، هم سفر در دل زمان. فکر نمی‌کنم نشدنی باشه.

به‌خصوص بعد از نوشتن پایان‌نامه، قلق خوندن مقاله و کتاب و این چیزها دستم اومده. فکر کنم نوشتنش حداقل یه سالی زمان بخواد.

فقط چون اساس داستان به بوسه‌ی دو نوجوان مربوط می‌شه، احتمالاً در ایران کمی مشکل‌ساز باشه. اما چه معلوم، شاید اوضاع جوری شد که شد! من که فعلاً نمی‌برمش انتشارات؛ اول می‌نویسمش، بعداً درباره‌ی انتشارش فکر می‌کنم. 😉

خب، قضیه اینه که نوجوان دختر داستان در خواب خودم بودم و شاید این خواب زاده‌ی حسرت‌های درونیمه، اما هرچی هست، فکر می‌کنم یه استعدادهای پنهانی دارم که می‌تونم از درد، هنر بسازم.

درسته که در واقعیت من نوجوان نیستم و قرار نیست داستان هم اول‌شخص باشه؛ روایتش سوم‌شخصه.

دو نوجوان، درگیر ماجرایی که از استرس امتحان شروع می‌شه، سر از جایی درمیارن که اصلاً انتظارش رو ندارن...

هیچی دیگه! این ایده توی خواب به من الهام شده و نمی‌تونم جزئیاتش رو اینجا بنویسم؛ وگرنه لو می‌ره.

ولی خب، اگه خارج بود، حس می‌کنم همچین فیلمنامه‌ای می‌ترکوند! 😁

نوشته شده در پنجشنبه ۱۴۰۵/۰۷/۱۶ساعت ۷:۵۸ ب.ظ توسط N|


كد قالب جدید قالب های پیچك